تاريخ : شنبه 27 تير 1394برچسب:, | 1:51 | نويسنده : سیدمحسن صباغ

 

 

 

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

 "حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."

شهید آوینی فیلم‌سازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه درباره‌ی غائله‌ی گنبد (مجموعه‌ی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعه‌ی مستند خان گزیده‌ها) آغاز کرد

"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلم‌سازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همه‌ی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش می‌آید عکس‌العمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعه‌ی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروز‌آباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنه‌های جنگ را ما در آن‌جا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانه‌اش خورده بود، از حلقه‌ی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصره‌ی خرمشهر برای تهیه‌ی فیلم وارد این شهر شد:

"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمی‌شد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانه‌روز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی درباره‌ی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."

مجموعه‌ی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب می‌شد که یکی از هدف‌های آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.

"یک هفته‌ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست‌و‌جوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعه‌ی حقیقت این گونه آغاز شد."

کار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته‌ای پیدا کرد آغاز تهیه‌ی مجموعه‌ی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز می‌گردد. شهید آوینی درباره‌ی انگیزه‌ی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین می‌گوید:

"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آن‌ها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاند وظایف و تعهدات اداری.

اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.”

اواخر سال 1370 "موسسه‌ی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ی مجموعه‌ی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیه‌ی شش برنامه از مجموعه‌ی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیه‌ی مجموعه‌های دیگری را درباره‌ی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعه‌ی محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیستم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.

شهید آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبهه‌ها و تهیه‌ی فیلم‌های مستند درباره‌ی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامه‌ی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت او طی یک مجموعه مقاله درباره‌ی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشه‌های رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهج‌البلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهم‌السلم و جایگاه آن با جنگ‌های صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزم‌آوران و بسیجیان، در زمره‌ی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمه‌ی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ می‌سپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامه‌ی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعه‌ی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینه‌ی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول ده‌گانه‌ی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه هم‌خوانی نداشت، از ادامه‌ی تدریس صرف‌نظر کرد. مجموعه‌ی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیش‌تر در مقاله‌ای بلند  به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامه‌ی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینه‌ی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامه‌ی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعه‌ی این مقالات در کتاب "آینه‌ی جادو" که جلد اول از مجموعه‌ی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمع‌آوری و به چاپ سپرده شد.

سال‌های 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل می‌شود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینه‌ی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بی‌اعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره  ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامه‌ی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غرب‌زدگی و روشن‌فکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.

مجموعه‌ی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجاب‌آور است. در حالی که سرچشمه‌ی اصلی تفکر او به قرآن، نهج‌البلاغه، کلمات معصومین علیهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز می‌گشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آن‌ها را نقد و بررسی می‌کرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی می‌دانست چرا که این شناخت زمینه‌ی خروج از عالم غربی و غرب زده‌ی کنونی را فراهم می‌کند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد می‌رساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبه‌ی بشریت" می‌نامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.

 

سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده ی شهید سید مرتضی آوینی در تاریخ 2/2/1372

نباید بگذارید کارهای ایشان زمین بماند...

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند ان شاالله این شهید را با پیغمبر محشور کند. من حقیقتا نمی دانم چطور می شود انسان احساساتش را در یک چنین مواقعی بیان و تعبیر کند؟ چون در دل انسان یک جور احساس نیست. در حادثه ی شهادتی مثل شهادت این شهید عزیز چندین احساس با هم هست. یکی احساس غم و تاسف است از نداشتن کسی مثل سید مرتضی آوینی. اما چندین احساس دیگرهم با این همراه است که تفکیک آنها از همدیگر و باز شناسی هریک و بیان کردن آنها کار بسیار مشکلی است.

آوینی,سید مرتضی آوینی,سید مرتضی,شهادت آوینی,شهید آوینی,نرم افزار هنرخاکی,هنر خاکی,شهادت,ویژه نامه,ویژه امه آوینی

به هر حال امیدواریم که خداوند متعال خودش به بازماندگانش به شما پدرشان، مادرشان، خانمشان، فرزندانشان. همه ی کسانشان به شما که بیشترین غم . سنگین ترین غصه را دارید تسلی ببخشد. چون جز با تسلی الهی دلی که چنین گوهری را از خودش جدا می بیند واقعا آرامش پیدا نمی کند. فقط خدای متعال باید تسلی بدهد و می دهد.

من با خانواده های شهدا زیاد نشست و برخاست کرده ام و می کنم. و از شرایط روحی آنان آگاهم. گاهی فقدان یک عزیز مصیبتی است که اگر مرگ او شهادت نبود تا ابد قابل تسلی نبود. اما خدای متعال در شهادت سری قرار داده که هم زخم است و هم مرهم و یک حالت تسلی و روشنایی به بازماندگان می دهد.

من خانواده ی شهیدی را دیدم که فقط همان یک پسر را داشتند و خدای متعال آن پسر را از آنان گرفته بود.(البته از این قبیل زیاد دیده ام. این یک نمونه اش.)

وقتی انسان عکس آن جوان را هنگامی که با پدرش خداحافظی می کردکه به جبهه برود می دید با خودش فکر می کرد که « اگر این جوان کشته شود پدر و مادرش تا ابد خون خواهند گریست.»

یعنی منظره این را نشان می داد. بستگی آن پدر و مادر به آن جوان از این منظره کاملاً مشخص بود (من آن عکس را دارم. آن را بعداً برای من آوردند. من هم آن عکس را قاب شده نگه داشته ام. این عکس حال مخصوصی دارد.)

اما خدای متعال به آن پدر و مادر آرامش و تسلایی بخشیده بود که خود پدرش به من گفت: «من فکر می کردم اگر این بچه کشته شود من خواهم مرد.» (یعنی همان احساسی را که من از مشاهده ی آن عکس داشتم ایشان با اظهاراتش تایید می کرد.)

می گفت: «ولی خدای متعال دل ما را آرام کرد.»

آوینی,سید مرتضی آوینی,سید مرتضی,شهادت آوینی,شهید آوینی,نرم افزار هنرخاکی,هنر خاکی,شهادت,ویژه نامه,ویژه امه آوینی

در این مورد هم همین است. یعنی وقتی شما می دانید که فرزندتان در پیشگاه خدای متعال در درجات عالی دارد پرواز می کند یعنی آن چیزی که همه ی عرفا و اهل سلوک و آن سرگشته های وادی های عشق و شور معنوی وعرفانی یک عمر به دنبالش گشته اند و دویده اند او با این فداکاری و این شهادت به دست آورده و رضوان و قرب الهی را درک کرده است خوشحال می شوید که فرزندتان به اینجا رسیده است.

امیدواریم که خداوند متعال درجات او را عالی کند. من با فرزند شما نشست و برخاست زیادی نداشتم. شاید سه جلسه که در آن سه جلسه هم ایشان هیچ صحبتی نکرده بود. من با ایشان خیلی کم هم صحبت شدم. منتها آن گفتارهای تلویزیونی را از سالها پیش می شنیدم و به آن ها علاقه داشتم. هر چند نمی دانستم که ایشان آنها را اجرا می کند. لکن در ایشان همواره نوری مشاهده می کردم. ایشان دو- سه مرتبه آمد اینجا و روبه روی من نشست. من یک نور و یک صفا و یک حالت روحانی در ایشان حس می کردم و همین جور هم بود. همین ها هم موجب می شود که انسان بتواند به این درجه ی رفیع شهادت برسد.

خداوند ان شاء الله دلهای داغدیده و غمگین شما را خودش تسلی بدهد. اگر ما به حوزه ی آن شهادت و شهید و خانواده ی شهید نزدیک می شویم برای خاطر خودمان است. بنده خودم احساس احتیاج می کنم. برای ما افتخار است که هر چه می توانیم به این حوزه ی شهادت و این شهید خودمان را نزدیک بکنیم.

چند روز پیش توفیق زیارت مقبره ی این شهید را پیدا کردیم. پنج شنبه ی گذشته رفتیم آنجا و قبر مطهر ایشان و آن همرزم و همراهشان –شهید یزدان پرست- را زیارت کردیم. ان شاءالله که خداوند درجاتشان را عالی کند و روز به روز برکات آن وجود با برکت را بیشتر کند. کارهایی که ایشان داشتند ان شاءالله نباید زمین بماند. ان شاالله برای روایت فتح یک فکر درست و حسابی شده است که ادامه پیدا کند.

نباید بگذارند که کارهای ایشان زمین بماند. این کارها، کارهای با ارزشی بود. ایشان معلوم می شود ظرفیت خیلی بالایی داشتند که این قدر کار و این همه را به خوبی انجام می دادند. مخصوصا این روایت فتح چیز خیلی مهمی است. شب هایی که پخش می شد من گوش می کردم. ظاهرا سه- چهار برنامه هم بیشتر اجرا نشد.

حالا یک مسئله این است که آن کاری را که ایشان کرده اند و حاضر و آماده است چگونه از آن بهره برداری بشود. یک مسئله هم این است که کار ادامه پیدا کند. آن روز که ما از این آقایان خواهش می کردیم و من اصرار می کردم که این روایت فتح ادامه پیدا کند درست نمی دانستم چگونه ادامه پیدا کند. بعد که برنامه ها اجرا شد دیدیم همین است. یعنی زنده کردن ارزش های دفاع مقدس در خاطرها. آن خاطره ها را یکی یکی از زبان ها بیرون کشیدن. و آنها را به تصویر کشیدن و آن فضای جنگ را بازآفرینی کردن. این کاری بود که ایشان داشت می کرد. و هر چه هم پیش می رفت بهتر می شد. یعنی پخته تر می شد. چون کار نشده ای بود. غیر از این بود که بروند در میدان جنگ و با رزمنده حرف بزنند. آن کار خیلی آسان تر بود. این کار هنری تر و دشوارتر و محتاج تلاش فکری و هنری بیشتری بود. اول ایشان شروع کرد و بعد کم کم بهتر و پخته تر شد. من حدس می زنم اگر ایشان زنده می ماند و ادامه می داد این کار خیلی اوج پیدا می کرد. حالا هم باید این برنامه دنبال شود. تازه در همین میدان هم منحصر نیست. یعنی بازآفرینی آن فضا از راه خاطره ها یکی از کارهاست. در باب جنگ و ادامه ی روایت فتح کارهای دیگری هم شاید بشود انجام داد. حیف است که این کار تعطیل شود. من خیلی خوشحال شدم از این که زیارتتان کردم.

 

سه گفتار از سيدمرتضي

بهار آغاز است و چه زيباست كه اين صفحه را در سال جديد با نام و ياد بزرگ مردي آغاز كنيم كه نگاهش به بهار نيز زيبايي ديگري مي دهد. آنگونه كه مي گويد: «خاك محتاج زمستان است تا پذيراي بهار شود و جان محتاج صوم است تا روح به ابتذال ربيع واصل شود تا خورشيد عشق از افق جان طلوع كند و نسيم لطف بوزد و درخت دل به شكوفه بنشيند و اين بهار درون است.»
وقتي قرار است مطلبي در مورد شهيد سيدمرتضي آويني بنويسي، كارت هم سخت است و هم آسان.
آسان از آن رو كه تا دلت بخواهد پيش از تو گفته اند و نوشته اند و به قول معروف دستت پر است اما سخت هم هست، چرا كه مي خواهي در مورد سيد شهداي اهل قلم، قلم بزني.ویژه نامه,شهادت,آوینی,شهید آوینی,اوینی,سید مرتضی آوینی,ویژه نامه شهید آوینی,صدای آوینی,دستخط آوینی,زندگینامه آوینی
سال ها پس از عروج آويني، اينك برگزاري چند كنگره و همايش و گفتن خاطره و خواندن شعر و مرثيه، مصداق بارز «نشستند و گفتند و برخاستند» است و بايد از اين مرحله گذشت و به وادي شناخت آراء و نظريات وي گام گذاشت. اگر چه اينجا فرصت بسط اين سخن نيست اما مي توان گفت آويني دريچه اي جديد به سوي روشنفكري باز كرد و با عمل خود تعريفي جديد از روشنفكر به نمايش گذاشت و با خون خود پاي تمام فيلم ها، حرف ها، نوشته ها و نانوشته هايش را امضاء كرد.
آنچه در ادامه مي خوانيد برگرفته از وبلاگ «كانال ماهي» است. نويسنده كه خود را «عابر» معرفي كرده است پس از ذكر مقدمه اي نسبتا طولاني با ارائه سه عبارت از شهيد آويني در باب تحول، معنويت و شعر، به بيان نظرات خود در مورد آنها مي پردازد.
يكي از هزاران مشكلي كه گريبان بشر امروز را گرفته، سطحي زدگي و نداشتن عمق است. اين عدم عمق تقريبا به تمام زواياي زندگي رسوخ كرده است. از فكر و انديشه تا مسائل كوچك و به ظاهر كم اهميت. اين بي عمقي و سطحي زدگي تا جايي است كه حتي اصحاب فكر و قشر روشنفكر جامعه را به وادي روزمرگي كشانده است. البته قصد آن ندارم اين موضوع را به همه نسبت دهم اما تجربه نشان مي دهد آنان كه غير از اينند، آنقدر در اقليتند كه مي توان سطحي زدگي را بيماري همگاني ناميد.
انسان امروز همان قدر كه در اعتقاداتش سطحي است، بي اعتقادي هايش هم عمقي ندارد. به راستي ما چقدر به اعتقاداتمان اعتماد داريم و درباره آنها انديشيده ايم و چقدر براي رد كردن آنچه نپذيرفته ايم استدلال داريم؟
علامه استاد حسن زاده آملي در شرح زندگي خود مي گويد چنان در اعتقادات خود شك كردم كه دوبار از دين خارج شدم و بازگشتم. آري كه تا شك و سوال و دردي نباشد، يقين و جواب و درماني نخواهد بود.
جالب آنكه اين سطحي زدگي آدمي خود بسيار عميق و گسترده است و عوامل گوناگوني در گسترش و عمق بخشي به آن دخالت دارند كه حداقل در اين مجال قصد پرداختن به آنها را ندارم.
متأسفانه در اين مدت مشاهده كردم اغلب وبلاگ هاي مذهبي و مرتبط با مباحثي چون شهدا و جنگ و... نيز تنها به لايه اي رويين اكتفا كرده و زحمت غور و كشف به خود نمي دهند.
دنياي اينترنت، دنياي سرعت مجازي است و اين از بزرگترين دام هايي است كه بشر را در آن انداخته اند. براي انديشيدن بايد وقت صرف كرد. دقيقه ها، ساعت ها، شب ها، روزها، هفته ها، ماه ها، سال ها و چه بسا يك عمر. اما گويا در اين دنياي مجازي جايي براي نشستن و انديشيدن نيست. از اين سايت به آن وبلاگ. از آن پيوند به اين مطلب، اين را دانلود مي كني، آن را ذخيره مي كني... پيوسته و با سرعتي سرسام آور بايد پيش راند. غافل از آنكه، اين به ظاهر پيش رفتن، فرو رفتني بيش نيست.
يكي از معدود كساني كه برخلاف اين جريان غفلت زا، شنا كرد و به سرچشمه حقيقت رسيد سيد شهداي اهل قلم، سيدمرتضي آويني بود.
انديشيدن در مورد سيدمرتضي و جهان بيني او فرصتي است براي رهايي از اين هجوم سطحي زدگي و بي عمقي روزمره كه به عادتي مالوف تبديل شده است.
گويا بشر امروز را به بي دردي و بي رنجي عادت داده اند و براي همه چيز اسانس و طعمي مصنوعي ساخته اند. آب پرتقال را به وجود آوردند تا زحمت كندن پوستش از دوش آدمي برداشته شود غافل از آنكه قسمتي از لذت خوردن پرتقال در نگاه و لمس و پوست گرفتن آن است و وقتي خوردن پرتقال زحمت دارد چگونه انديشيدن بي رنج و زحمت باشد؟
تفكر، درد به همراه خود مي آورد و براي اين نيز فكر كرده اند. تفكر مجازي. انديشيدن به مباحثي كه نه تنها هيچ دردي نمي آفريند بلكه انسان از آن لذت هم مي برد. البته بايد همين جا به نكته اي اشاره شود و آن اينكه در اين دنياي مجازي كه براي خود ساخته ايم و برايمان ساخته اند، مفهوم درد و لذت نيز مانند بسياري از ديگر مفاهيم احتياج به بازنگري و تاملي جدي دارد. به راستي درد واقعي چيست؟ و لذت واقعي؟
حضرت زينب(س) در غروب عاشورا پس از آن همه بلا و مصيبت مي فرمايد: چيزي جز زيبايي نديدم!
مگر نه آنكه آدمي از زيبايي لذت مي برد. حال چگونه بلا منشا لذت مي شود و كربلا سرچشمه آن؟ و چرا؛ «هر كه در اين درگه مقرب تر است
جام بلا بيشترش مي دهند»
آري در اين فرصت قصد پاسخ به سؤال و فرونشاندن دغدغه ها نيست. مرور و بررسي تفكر شهيد آويني مجالي است براي طرح سؤال و كانال ماهي ادعاي پاسخ ندارد. اينجا محل تشنگي است كه تشنگي آب است و آب تشنگي.
«آب كم جو تشنگي آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست»
 

شرط نوآوري
شهيد آويني؛ «اگر انسان هايي كه مأمور به ايجاد تحول در تاريخ هستند، خود از معيارهاي عصر خويش تبعيت كنند، ديگر تحولي در تاريخ اتفاق نخواهد افتاد.»
انسان ها در مواجهه با محيط اطراف خود دو راه در پيش دارند. يا رنگ و بوي محيط را به خود گرفته و به قول معروف در آن حل شده، سازگاري مي يابند و براي رسوا نشدن همرنگ جماعت مي شوند و يا محيط را تحت تأثير آرمان ها و افكار خود قرار مي دهند.
ناگفته پيداست كه اغلب راه اول را گزيده و مي پيمايند چرا كه راهي است امتحان پس داده و آنقدر در آن رفته اند كه هموار گشته است اما راه هاي جديد به تناسب آرمان افراد صعب العبورند و قدم نهادن در آن صفات و لوازمي را مي طلبد.
بي شك آنان كه در پي يك زندگي بي دغدغه، روزمره و مرفه هستند نمي توانند دست به تحول بزنند چرا كه قبل از تغيير محيط بايد خود را تغيير داد و به جهاد با بسياري از اميال و خواسته هاي نفساني پرداخت.
عبور از عادات و خطوط هنجاري جامعه كه در مواردي ريشه در هيچ لزوم و منطقي نيز ندارند خالي از مخاطره نيست چرا كه فرد تحول آفرين برخلاف مسير توده حركت مي كند و همين به اندازه كافي حساسيت زاست و اتفاقا هنر نيز در همين است چرا كه «ماهي هاي مرده هم مي توانند در مسير رود حركت كنند.»
«به خلاف آمد عادت بطلب كام كه من.
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم».
البته ذكر يك نكته در اين بحث ضروري به نظر مي رسد و آنهم اينكه هرگونه «خلاف آمد عادت» را نمي توان لزوما مايه سعادت دانست و عدم توجه به اسباب و صفات ملزوم، معيارشكني را به ميانبري براي گمراهي و شوربختي مبدل مي كند.
معيارشكنان بايد صفات متعددي داشته باشند كه به نظر مي رسد اولين آنها عدم تعلق و وابستگي است كه اين خود مي تواند بسياري از ديگر صفات را همچون شجاعت، ژرف نگري، مناعت طبع، وارستگي و... را به دنبال آورد. ناگفته پيداست كه كمتر كسي زحمت و جرأت پيمودن اين راه را به خود مي دهد و از همين رو يافتنشان دشوار است.
در كتاب «مجاني الادب» آمده است: مردي شنيد كه يك نفر صدا مي زند: كجايند كساني كه از دنيا مي گذرند و در جستجوي آخرت هستند؟ به او گفت: جاي آنها را عوض كن، دست روي هر كسي مي خواهي بگذار!
ديگر اينكه بايد توجه داشت كه توكل شرطي اساسي در اين وادي است چرا كه انسان ساختارشكن به جزيره اي ناشناخته پاي مي گذارد كه هر قدمش مي تواند روي چاهي گذاشته شود اما چه كسي به سوي حقيقت رفت و از نور آن بي بهره ماند؟
«تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافري است
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش»
و آخرين نكته از هزار و يك نكته ظريف اين ماجرا: «بي پير مرو تو در خرابات»
 
معنويت عليه معنويت
شهيد آويني؛ «كره زمين خسته است. بشر بعد از قرن ها زمين گرايي و خودپرستي احساس مي كند كه نيازمند عالم معناست. او اين عالم را دوباره باز خواهد يافت و به آن باز خواهد گشت.»
اين سخن شهيد آويني پيش و بيش از آنكه متناظر با احوال جامعه ايراني باشد، نظريه اي جهاني است كه ما به علت اطلاعات ناكافي و بعضا ناصحيح از اوضاع ديگر جوامع بخصوص كشورهاي غربي و به اصطلاح مدرن، شايد نتوانيم آنچنان كه بايد عمق آن را درك كنيم اما «آب دريا را اگر نتوان كشيد. هم به قدر تشنگي بايد چشيد» و از همين رو چند سطري مي نگارم هر چند مي دانم حق مطلب بيش از اينهاست.
قبل از هر چيز لازم مي بينم به نكته اي كوتاه اشاره كنم. شايد بپرسيد چرا غرب را «به اصطلاح مدرن» خواندم. اگر «مدرن» را به معناي پيشرفته از لحاظ تكنولوژي فرض كنيم من نيز به مدرن بودن آنان معترفم، اما يكي از كلاه هاي بزرگي كه سر بشر امروز گذاشته اند اين است كه مدرنيته را مترادف با خوشبختي معرفي كرده و به خورد ما داده اند.
نسبت «انسان معاصر»، «مدرنيته» و «خوشبختي» خود بحث مفصلي است كه اگر عمري باقي بود به آن خواهم پرداخت.
هر روز صبح قبل از ساعت6 در آن سه راهي كذايي و شلوغ كه منتظر سرويس مي ايستم آدم هايي را مي بينم كه به سرعت مي روند و بيشتر انگار در حال دويدند. بعضي ها هم كه ديرشان نشده مي ايستند و نگاهي به روزنامه ها مي اندازند. خيلي هايشان ديگر چهره هايي آشنا شده اند. هر روز با ديدن اين رفتن ها كه هيچوقت تمامي ندارد از خود مي پرسم «چرا؟» «روزها فكر من اين است و همه شب سخنم .كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم.زكجا آمده ام آمدنم بهر چه بود.به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم»
آيا اين آدم ها هم از خود مي پرسند و اصلا مي دانند به كجا مي روند؟ اما انگار دنياي امروز «چراگاهي» است كه جايي براي «چرا» ندارد. بايد دويد و دويد و اگر لحظه اي بايستي و از خود بپرسي چرا، از ديگران بازخواهي ماند.
جالب آنكه هرچه بيشتر مي دوي مقصد دورتر مي شود و اضطراب نرسيدن بيشتر. يك روز صبح از خواب بيدار مي شوي و به اداره مي روي. 03 سال بعد هم صبح ها از خواب بيدار مي شوي و باز هم به اداره مي روي و تنها تفاوتش اين است كه شايد يكي- دو طبقه اتاقت بالا و پائين شده باشد و «ناگهان بانگ برآيد خواجه مرد.» و اگر خيلي كله گنده باشي آگهي ترحيمت در يكي از صفحات روزنامه كنار بقيه چاپ مي شود. آنهم فردا مثل خودت مي ميرد.
نمي خواهم نوستالژيك بازي در بياورم و شروع كنم به آه و ناله كه بله ما همه قرباني اين سرنوشت محتوم غفلت عصر جديديم و خوش به حال روستايي ها كه در هر روز صبح با صداي خروس از خواب بيدار مي شوند و شير بز مي خورند.
از قضا فكر مي كنم آدم اگر كمي زرنگ باشد اين شهرنشيني با همه زرق و برقش مي تواند دست خيلي چيزها را رو كند و پوچي ها را آشكار سازد و بدون شك ارزش اين خودآگاهي بسيار بيشتر خواهد بود.
آري بشر امروز به عالم معنا احساس نياز مي كند اما كمپاني هايي كه بقايشان به تحميق و تحمير انسان وابسته است بيكار ننشسته و مصنوعات خود را به خلايق قالب مي كنند. چيني ها براي غرب وسايل و اسباب شهوتراني مي سازند و براي ما تسبيح و ساعت اذان گو!
هرچه عطش معنويت بيشتر شود جنس تسبيح ها و صداي ساعت ها نيز دلفريب تر خواهد شد و اينگونه است كه آينده شاهد نبرد «معنويت عليه معنويت» خواهد بود. معنويت الهي در برابر معنويت شيطاني.
 
شراب روحاني
شهيد آويني؛ «اهل حقيقت مقيمان كوي ميخانه اند و شعر، جرعه اي است از آن شراب روحاني كه بر خاك افشانده اند.»
يكي از ويژگيهايي كه گويا با نژاد ما ايرانيان پيوند خورده است علاقه به شعر است و كمتر كسي را مي توان يافت كه به اين هنر آسماني علاقه نداشته و سر و كارش به آن نيفتاده باشد.
شعر دنيايي است كه از هزاران دريچه مي توان به آن نگريست و اين مجال كوتاه تر از آن است كه بنده با اين بضاعت اندك حتي بخواهم روزنه اي بگشايم.
تنها نكته اي كوتاه و آن اينكه اگر شعر در كليت خويش آدمي را به آسمان نزديكتر نكند پس تفاوت آن با سرگرمي هايي كه تنها هدفشان التذاذ است، چيست؟
نقل مي كنند شهيد آويني كه خود دست و دلي در شعر نيز داشته، پيش از انقلاب تمام شعرها و دست نوشته هايش را در چند گوني ريخته و مي سوزاند و در بيان علتش مي گويد آنها حديث نفس بودند!
يك شب آتش در نيستاني فتاد...

 

 

او حقيقت را در امام (ره) جسته بود

زهرا قزيلي

اکثر مردم آقامرتضی را با صدايش در روایت فتح و آن‌هایی که اهل مطالعه و سینما بودند ایشان را با سرمقاله‌های ماهنامه « سوره » می‌شناختند. مردم فکر می‌کردند این صدا جزیی از زندگی‌شان بوده است و چون نمی‌دانستند این صدا متعلق به کیست، او را نزدیکتر به خود و زندگی‌شان حس می‌کردند. همسر ایشان در این باره معتقد است: "شاید قرار و تقدیر بود که این‌گونه باشد. مرتضی میلی برای به دست آوردن شهرت نداشت. چیزی که می‌خواست خالصانه کارکردن بود. همین باعث شد که تاثیر عمیق‌تر و ماندگارتری داشته باشد."

این‌بار به سراغ مریم امینی همسر شهید سیدمرتضی آوینی رفتیم. ایشان متولد سال 1336 است. تحصیلاتش لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر است. او از آشنایی با آقامرتضی برایمان می‌گوید: "قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم. من ایشان را می‌شناختم. از سن پانزده‌سالگی تا نوزده، بیست‌سالگی که این آشنایی به ازدواج رسید. در این میان خانواده‌ي من مخالف با این ازدواج بودند ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود. صورت دیگری برای ادامه‌ي زندگی نمی‌توانستم تصور کنم. از همان ابتدا مرتضی برای من آن حالت مرادبودن را داشت. رد و بدل کردن کتاب‌های خوب، شرکت در سخنرانی‌ها و کنسرت‌های موسیقی دانشکده هنرهای زیبا که ایشان آنجا درس می‌خواندند. در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بود."

مرادبودن ایشان تا کدام مرحله از زندگی ادامه یافت؟

برای همیشه حفظ شد. این رابطه، شیرازه‌ي اصلی زندگی ما بود. البته گاهی چهره‌ي این موقعیت به‌خاطر تحولات فکری تغییر می‌کرد. گرایش‌های ایشان بعد از انقلاب کاملاً تغییر کرد. به تبع ایشان، این تغییر در من هم اتفاق افتاد. ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا شهادتشان. تازه بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم برگردم و به نسبت جدید نگاه کنم و ببینم درباره‌ي امروز چه می‌شود گفت.

از نگاهتان چه حاصل شد؟

بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد. مرتضی خودش در یکی از مقاله‌هایی که بعد از رحلت حضرت امام (ره) نوشت، جمله‌ای دارد نزدیک به این مضمون: "ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ما افتاده است". دقیقاً من چنین سنگینی‌يي را احساس می‌کنم. پیش از این، دستم را گرفته بود و مرا به بهشت می‌برد.
نه به زور، میل باطنی هم بود. من سنگینی بار را خیلی احساس نمی‌کردم. همه چیز راحت‌تر اتفاق می‌افتاد ولی بعداز شهادت مرتضی من باید دوباره شروع می‌کردم. مثل یک تولد دوباره. خیلی خدا را شکر می‌کنم. چه موهبتی بالاتر از این برای یک انسان که هم فرصت زندگی عینی با انسانی را داشته باشد که قبله‌ي همه‌ي خواسته‌هایش است و هرچه از زندگی می‌خواهد در او می‌بیند؛ و هم فرصت تأمل و تفکر در وجود این انسان و زندگی را پیدا کند.

مرتضی می‌گوید: "شهدا از دست نمی‌روند، بلکه به دست می‌آیند." برای همه، این فرصت نیست که این به‌دست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نمی‌دانم چه‌قدر در این مسیر هستم و آن‌را با این بار سنگین طی می‌کنم. یعنی بار دیگر من مرتضی را به دست آورده‌ام و خیلی شاکر هستم.
از تجربه‌ي نسبتاً طولانی زندگی خودتان با ایشان بگویید.

این زندگی قشنگ از سنین نوجوانی شروع شد. هر روز که می‌گذشت موقعیت و جایگاه ایشان نزد من بیشتر از هر کس دیگری‌ می‌شد. مرتضی مظهرهمه‌ي کسانی بود که در زندگی جست‌و‌جو می‌کردم. جای همه‌ي اعضای خانواده را برای من پر کرد و همه چیز زندگی‌ام بود.

خانم امینی! می‌توانیم بگوییم زندگی مشترک شما سه مرحله داشت. قبل از انقلاب، بعد از انقلاب و بعد از شهادت.اگر اجازه بدهید از ازدواجتان شروع کنیم. مثلاً این‌که‌آقا مرتضی کی به خواستگاری شما آمد؟

مورد خاصی نداشت. خیلی معمولی بود. سال 1354 بود که نامزد شدیم و خردادماه 1357 ازدواج کردیم. فقط می‌توانم بگویم که نسبت به شرایط آن‌روز خیلی ساده ازدواج کردیم. خرید ما یک بلوز و دامن سفید برای من بود و یک کت و شلوار سفید برای مرتضی.
آقامرتضی حتماً سرسختی زیادی به خرج داد و سال‌ها صبر کرد.
بله. این علاقه روز به روز بیشتر و پخته‌تر می‌شد و بعد از ازدواج هم چیزی از آن کم نشد. مرتضی خیلی به من و بچه‌ها علاقه‌مند بود. یکی دو سال آخر، این علاقه را خیلی ابراز می‌کرد و به زبان می‌آورد. این‌ها همه نتیجه‌ي تفکراتی بود که داشت. روش او تغییر می‌کرد. هرچه به زمان شهادت نزدیک‌ می‌شدیم، بدون هیچ اغراقی احساس می‌کردم داریم به سال‌های اول زندگی برمی‌گردیم؛ منتها در این ابراز علاقه‌های آقامرتضی مرتباً یک حالت ذکر و شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود. هرچه بیشتر عشق به خدا در ایشان شدت می‌گرفت ابراز علاقه به خانواده هم شدیدتر می‌شد. در آخرین لحظه‌های زندگی‌شان، همراهشان نبودم ولی بچه‌های روایت فتح می‌گفتند در لحظه‌های آخر هم ابراز علاقه می‌کردند.

برای شروع زندگی مشترک چه کردید؟

خانه‌ي کوچکی در خیابان شریعتی، خیابان آمل اجاره کردیم. حدود یک سال آنجا مستأجر بودیم. اولین فرزندمان در همان خانه به‌دنیا آمد. چند ماه بعد چون توان پرداخت اجاره را نداشتیم، به منزل پدری آقامرتضی در خیابان مطهری نقل مکان کردیم. سال 1358 بود. سه‌سال هم در آن خانه ماندیم. بعد یک آپارتمان هفتادوپنج‌متری در قلهک خریدیم و کلی هم قرض بالا آوردیم. حالا صاحب سه فرزند شده بودیم. جایمان کوچک و تنگ بود.
آقامرتضی می‌خواست نزدیک پدر و مادرش باشد و به آنان کمک کند. به همین خاطر آپارتمان را فروختیم و دوباره به خانه‌ي پدری آقامرتضی برگشتیم و طبقه‌ي اول آن خانه را که دو دانگ آن می‌شد، خریدیم و ساکن شدیم. تا زمان شهادت آقا مرتضی آنجا بودیم.
از احوالات آقامرتضی در روزهای انقلاب بگویید.
یک خصوصیت واحدی می‌گویم که دو مرحله‌ي زندگی آقامرتضی یعنی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را به‌هم وصل می‌کند. از وقتی من مرتضی را شناختم، [او به] دنبال حقیقت بود. تحولات کوچک و بزرگ سیاسی ـ اجتماعی حتی هنری و ادبی قبل از انقلاب، جست‌‌وجوی او را بی‌جواب می‌گذاشت، ولی میل به پیدا کردن حق و حقیقت در این جست‌و‌جوها زیاد بود. آن‌قدر در این مورد پافشاری می‌کرد که حتی از خودش هم می‌گذشت. در این جست‌و‌جوها خیلی هم سرش به سنگ خورد. خیلی چیزها را تجربه کرد. همین تجربه‌ها بود که وقتی با حضرت امام (ره) آشنا شد، ایشان را شناخت و به سرچشمه رسید؛ چیزی که سالها به‌دنبالش بود و در وجود مبارک حضرت امام (ره) پیدا کرد. یک ذره هم کدورت در دلش نبود که نفس خودش را با این یافتن مقدس قاطی کند. وقتی شناخت، دیگر فاصله‌ای نبود. به یک معنا به واقعیت رسیده بود. به همین دلیل و به خاطر این واقعیت هرچه را که نشانی از نفس داشت، سوزاند.

آقای مرتضی این واقعیت را چگونه بروز می‌داد؟

تمام زندگی‌اش وقف انقلاب شد. خودش هم می‌گوید از طرف جهاد رفتیم بیل بزنیم، دوربین به دستمان دادند. [برايش] فرقی نمی‌کرد. با تمام وجود خودش را وقف انقلاب کرد و آن‌چه از او انتظار میِ‌رفت، انجام ‌داد. زمان جنگ ایشان را خیلی کم در خانه می‌دیدیم؛ هرچند شب یک بار. تمام دغدغه‌ي ذهنی‌اش جنگ بود.

آشنایی آقامرتضی با سینما از کجا شروع شد؟

قبل از انقلاب مرتب فیلم‌های جشنواره‌ها را می‌دید و به مقوله‌ي سینما علاقه‌مند بود. وقتی وارد جهاد شد مستندهای زیادی ساخت؛ از جمله یک سریال یازده قسمتی به نام "حقیقت" و" مستند دیگری به نام شش‌روز در ترکمن‌صحرا" ، که هر دو از مستندهای خوب آن‌روزها بود.

درباره کارشان، در خانه چیزی می‌گفتند؟

نه! اما درباره بعضی فیلم‌ها اظهار نظر می‌کردند و نقدهای دقیقی داشتند.

بیشتر حرف‌هایشان در جمع خانواده درباره چه بود؟

بیشتر ما برای ایشان حرف می‌زدیم؛ از اتفاق‌های روز، حتی آمدوشد اقوام. ایشان هم به این حرف‌ها دل می‌دادند. چه به حرف‌های من و چه به حرف‌های بچه‌ها. یادم ‌‌می‌آید وقتی سمیناري درباره‌ي سینمای پس از انقلاب برگزار شد و ایشان هم یکی از سخنران‌ها بود، برخورد بدی در آن جلسه با ایشان شده بود. شما می‌دانید در سینمای ما مدعی زیاد است اما آدم باسواد کم داریم. آن شب وقتی به خانه آمد هیچ نگفت.
بعدها من در نوشته‌هایشان در مجله سوره سینما داستان آن شب را خواندم و اخیراً هم نوارش را از روایت فتح گرفتم و فیلمش را دیدم. ایشان در مقابل چه جّو عجیبی ایستاده بود و قدرتمندانه در یک فضای مخالف، حرفهای اصلی خودش را زده بود! حتی با سلامت نفس به همه‌ي اعتراضات بی‌پایه‌ي آنان که به نحو غیرمحترمانه‌ای مطرح می‌شد گوش کرده بود. من وقتی فیلم را دیدم تازه متوجه شدم که چه‌قدر تحمل آن فضا مشکل بود و آقامرتضی وقتی به خانه آمده بود اصلاً مشخص نبود که ساعت‌ها در چنین فضایی حرف زده است. شما می‌دانید یکی از رنج‌های آقامرتضی "بی‌سوادی حاکم بر سینما "بود و از طرف دیگر، مدعیان زیادی که بودند و هستند.
شاید به همین خاطر است که سینمای امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خودش را با جامعه برقرار کند.
همین‌طور است. مرتضی تلاش می‌کرد سینما را به دامن ارزش‌ها و فرهنگ اصیل این سرزمین نزدیک کند. این کار ساده‌ای نبود. اگر امروز این تحول فکری در سینما اتفاق نیفتد در آینده هم ساده نخواهد بود؛ که شاید مشکل‌تر هم باشد.
یکی از مواردی که خیلي‌ها به آن اعتراف مي‌كنند، ادب آقامرتضی است...
این هم به مرور زمان شکل‌های مختلفی پیدا کرد. هم‌زمان با مسیر انقلاب و اقتضای روزگار، تغییر و تحول در روش زندگی ایشان در تمام زمینه‌ها پیش می‌آمد. منحصر به نحوه‌ي برخورد با خانواده و یا اطرافیان نمی‌شد، اما روش او تفاوت می‌کرد. شاید یک زمان حاضر نمی‌شد در سمیناری مثل همان که گفتم شرکت کند. یا این که خیلی دور از انتظار نبود که دربرابر آن آدم‌ها برخورد خیلی تندی داشته باشد. اگر این اتفاق چند سال پیش از زمانی که واقع شد، پیش می‌آمد، روش ایشان غیر از این بود. این را نمی‌شود گفت که پیش از این ادب‌شان کمتر بوده است. مثل این است که صورت ادب‌شان تغییر پيداکرده است.

شما به ماندگاري مذهبی آقامرتضی اشاره کردید. چه زمانی احساس کردید این قوام در ضمیر ایشان ته‌نشین شده و ثبات گرفته است؟

به نظر من این کشش مذهبی از ابتدا با ایشان عجین بود و همین امر بود که او را به جست‌وجو برای یافتن حق و حقیقت وامی‌داشت. وقتی ایشان آن نقطه‌ي روشن و نورانی را دیدند، دیگر تزلزلی از ایشان ندیدم.

کاملاً این درک و دریافت را پیدا کرده بود که وقتی حق را ببیند آن‌را بشناسد. چون از اول، نفس خودش در میان نبود. وقتی شناخت، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پیدا شده است.

آقامرتضی آدم باسوادی بود. مطالعات ایشان از کجا شروع شد؟ چه چیزهایی را بیشتر مي‌خواند؟

تقریباً تمام آثار فلسفی و هنری پیش از انقلاب را خوانده بود. نامهای داستایوفسکی و نیچه از آن روزها یادم هست که زیاد درباره‌اش حرف می‌زد. راجع به کامو و داستایوفسکی در مقاله‌ای نوشته بود که آنان فلسفه را زیسته بودند؛ نه این که فقط مطالعه کرده و یا درباره آن سخن گفته باشند. فکر می‌کنم مرتضی هم دقیقاً این‌طور بود. به خیلی‌های دیگر هم می‌شود باسواد گفت ولی مرتضی فضای آن روزها و آثار فلسفی و رمان‌هایشان را زندگی کرده بود و چون با جان و دلش آن فضا را احساس کرده بود، وقتی جواب سؤالاتش پیدا شد دیگر درنگی اتفاق نیفتاد و تزلزلی پیش نیامد.

غم و شادی آقامرتضی چه وقت‌هایی بود؟

وقتی با بچه‌های بسیج بود، نیرو می‌گرفت. وقتی مجبور بود به اتفاق‌های روزمره و حشو و زوائدی که وقت آدم را می‌گیرد تن بدهد، آن وقت بود که گرفته و غمگین می‌شد.
کلمه‌ي روزمرگی از کلمه‌های رایج در کلام و نثر ایشان بود.
درست است. اين كلمه را زياد به‌كار مي‌برد و چه‌قدر پرهيز مي‌كرد تا گرفتار اين روزمرگي نشود. وقتي مي‌شد كه من سر مسأله‌اي ناراحت و گرفته مي‌شدم و به ايشان شكايت مي‌كردم، به من مي‌گفت: « ببين! هزاران كهكشان در آسمان وجود دارد. يكي‌اش راه شيري است. سياره‌هاي زيادي در آن هست كه يكي‌اش زمين است. همين زميني كه ما روي آن زندگي مي‌كنيم. » از كل به جز مي‌آمد. بعد مي‌گفت: « ما هم ذره‌اي در اين مجموعه هستيم. حالا ببين اين حرفي كه شما مي‌گوييد، جايش در اين مجموعه‌ي باشكوه كجا است؟ » آدم در آن كلـيت مي‌ديد كه چه‌قدر آن اتفاق ناچيز و بي‌اهميت بوده است و اگر درست به آن نگاه نكند دچار مشكل خواهد شد. بيان ايشان از روزمرگي در مورد آن مصاديقي كه عنوان كردم چنين بود.
یکی دیگر از کلمه‌های ویژه‌ي‌آقامرتضی "جاودانگی" است...
در آثارش هر وقت درباره‌ي شهدا سخنی هست، سخن از جاودانگی هم هست. شهدا را منشاء این حیات می دانست و با تکیه به آیات و روایات، حیات جاودانه برای شهدا قایل بود.

نثر ایشان خاص خودش بود...

به عنوان یک خواننده حس می‌کنم نثر ایشان خیلی متفاوت است. مسایل سخت فلسفی را وقتی با نثر ایشان می‌خوانم منظور را متوجه می‌شوم. در صورتی که همان مطلب با نثر یک فیلسوف برایم غیرقابل درک است. احساس می‌کنم باید خیلی چیزهای دیگررا بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ایشان یک جور شیرینی و حلاوت دارد. خیلی تأکید داشت بر استفاده‌ي درست از کلمه‌ها. در بسیاری از مقالاتش، از یک لفظ متداول آغاز می‌کند و به معنای اصیل کلمه‌ي مورد نظرش می‌رسد. مخزن کلماتش غنی بود و به راحتی به آن‌ها دسترسی داشت. این درباره‌ي دست‌داشتن ایشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به منبعی وصل بود که جایگاه آن فراتر از تمام هنرها بود؛ جایگاه حکمت. از آن جایگاه در مورد وجوه مختلف هنر که در قالب رشته‌های مختلف هنری ظاهر می‌شود، می‌نوشت و حرف می‌زد.
آقامرتضی صرف نظر از پشتوانه‌ي غنی مطالعات و ذهن نقادش، " دل آگاهی" هم داشت.
مرتضی برکت داشت. این حالت که شما می‌گویید، در تمام دوران زندگی‌اش چهره‌ي خود را نشان داده بود. از خانواده‌ي محترمش شنیدم که سالها قبل از انقلاب با اتومبیل تصادف کرده بود و زنده‌ماندنش به معجزه بیشتر شباهت داشت. می‌گفتند در آن حال بی‌هوشی و بی‌خودی، بارها زیرلب می‌گفت: "امام زمان (عج) مرا نگه‌داشته است... " این حرف در آن روزها عجیب بود. فکر می‌کنم این ارتباط به صورت عمیق و پنهانی همیشه در ایشان وجود داشته و بعدها سر و شکلی پیدا کرده و کامل شده بود. گاهی احساس می‌کردم مرتضی در زمانی جلوتر از زمان خودش زندگی می‌کند. نسبت به زمانی که در آن زندگی می‌کرد، یک نوع حالت پیشگویی هنرمندانه داشت و این از ویژگی‌های مهم زندگی ایشان بود.

از احوال خودتان و آقامرتضی در روزهای نزدیک به شهادتشان بگویید.

من هم ایشان را نمی‌شناختم. اصلاً این تصور را نداشتم که وقتی برای فیلم‌برداری به فکه می‌رود، شهید بشود. من آثار شهادت را در ایشان کشف نمی‌کردم. روزهای آخر، وقتی به فکه رفت و کار نیمه تمام ماند و برگشت، گفت دو سه روز دیگر باید برگردم فکه. در این چند روز ایشان را خیلی اندوهگین دیدم. مرتب سؤال می‌کردم چرا این‌قدر گرفته و ناراحتی؟ ولی در ذهنم هیچ ارتباطی برقرار نمی‌شد که چه اتفاقی افتاده که دوباره دارد برمی‌گردد. اما الان که به آن چند روز نگاه می‌کنم کاملاً مطمئن مي‌شوم که می‌دانست. آخرین صحبت ما در آن یکی دو روز آخر درباره‌ي قراری برای روزهای بعد بود. من گفتم این کار را بعد از آمدن شما هم می‌شود انجام داد انشاءا...؛ اما ایشان یک دفعه سرشان را برگرداندند و دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. همان اواخر وقتی پیشنهادی به ایشان دادم، گفت: " فعلاً این کار صلاح نیست. الان آن‌قدر برای من مشکل درست کرده‌اند که اگر آدمی پشت به کوه داشت، نمی‌توانست تحمل کند. من به جای دیگری تکیه داده‌ام که الان سرپا ایستاده‌ام."
در چند ماه قبل از شهادتش اندوه عمیقی داشت و زبان به شکوه باز کرده بود. این خصوصیت را هيچ‌وقت در ایشان ندیده بودم.

وقتی خبر شهادت آقامرتضی را به شما دادند...

حدود ظهر جمعه بیستم فروردین ماه، مرتضی در فکه رفت روی مین. صبح شنبه بود که پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند : "مرتضی زخمی شده است." روزهای اول بهار هنوز هوا تاریک و روشن بود. حالتی میان خواب و بیداری بود. مثل همان وقت طبیعت. بچه‌ها را با آرامش بیدار کردم و به مدرسه فرستادم. مثل این که اصلاً چیزی نشنیده‌ام. بچه‌ها که رفتند، پدر و مادرم آرام آرام سر حرف را باز کردند و من باخبر شدم که دیگر مرتضی را ندارم.

آثار منتشرنشده‌ای از آقامرتضی در دست دارید؟

تعدادی داستان کوتاه است که به نحوی به موضوع اسارت آدمی که در خودش گرفتار است، می‌پردازد. نوشته‌هایی هم بین شعر و نثر دارد. درگیری ذهنی مرتضی در آن نوشته‌ها اسارت و گمگشتگی انسان است. این موضوع را خیلی زیبا، شاعرانه و عمیق بیان کرده است.

 

مي خواستند آقا مرتضي را خانه نشين كنند!

سيد مرتضي آويني در زمانه خويش فهم نميشد و حتي بايد گفت هنوز هم دوره فهم تفكر او فرانرسيده است؛ چه اينكه از سوي دوست و دشمن، به غلط دشمن و دوست تلقي ميشد و هنوز ميشود. سعه وجودي او به مثابه يك تئوريسين فرهنگي در عالم نظر و به عنوان يك عنصر فرهنگي در عالم عمل، به اندازه اي بود كه بسياري نميتوانستند ملاحظات نظري و عملي دخيل در عقايد و مواضع او را فهم كنند.اين مخالفتها گاه پايه نظري داشت؛ چنانكه انتلكتوئلها و شبه روشنفكران در نشريات شان و يا مثلا در سمينار سينماي پس از انقلاب با او مخالفت ميكردند؛ گاه نيز از سوي كساني ابراز ميشد كه اگرچه همچون او سلك انقلابي داشتند اما در انتخاب طريق اشتباهات فاحشي كرده بودند و از گزند تيزي نگرش آويني در امان نمانده بودند. از همين گروه دوم نيز كساني بودند كه به واسطه بهره مند نبودن از عمق نظري و فرهنگي سيدمرتضي و يا في المثل دانش سينمايي او، از پايگاهي ايدئولوژيك و سياسي در برابر او ميايستادند. هر چه بود سيدمرتضي به نحوي غريبانه درهمه اين موارد مظلوم واقع ميشد و او تا مرگ اين مظلوميت را به همراه خود داشت و اگر نبود كه مولايش او را «سيد شهيدان اهل قلم» بنامد معلوم نبود كه اين حجاب مظلوميت هنوز برطرف شده باشد. در اين بين البته او شمع جمع حلقهاي از ياران و مريدان بود كه همگي از اهل مجاهدت و فضل و علم و نبوغ بودند.

مصائب كار با صداوسيما
سيدمرتضي در دوران جهاد فرهنگي اش با ناملايمات متعددي روبروست. تلويزيون روي خوشي به ساخت "روايت فتح" نشان نميدهد، خنجر و شقايق را توقيف ميكند و كار را به آنجا ميكشاند كه آويني كار در حوزه هنري را به هرجاي ديگر ترجيح دهد و دست آخر دوباره به فرمان رهبر انقلاب براي تلويزيون و علي رغم ميل تلويزيون، فيلم مستند ميسازد، آنهم سري جديد "روايت فتح"!
كوتاه آمدن مدعيان انقلابيگري از موضوع انقلاب البته به بهانه سازندگي و فضاي آرام كشور براي كار اقتصادي داشت رقم ميخورد. آنها حتي ميگفتند فضاي كشور را جنگي نكنيد و ديگر اينقدر از صدور انقلاب سخن نگوييد. او مشابه همان سخناني كه از جهاد سازندگي ميشنيد، از تلويزيون هم شنيده بود. اين در حالي بود كه رهبر انقلاب بر استمرار فضاي مستند سازي جنگ حتي پس از جنگ نيز تاكيد داشت.

در ديدار اعضاي گروه روايت فتح با رهبر انقلاب كه مدتي پس از شهادت مرتضي صورت ميگيرد، رهبري نكاتي را طرح ميكنند كه دقيقا متضاد با نگاه مديران جهاد و تلويزيون وقت است و مسير سيدمرتضي را تاييد ميكند. ايشان در اين جلسه در تاريخ 11/6/1372 چنين ميگويد: «مستندسازي كه من اصرار داشتم باقي بماند، به خاطر نقش ويژهي آن در حفظ فضاي جنگ در كشور است، نه اينكه بخواهيم القاي حالت جنگي بكنيم. الان كه عملاً جنگ نيست لكن ما ميخواهيم نگذاريم آن احساسات و حالتي كه در دوران جنگ بود، از حافظهها زدوده شود. بايد ببينيد در هر زمان چه چيز مناسب است و آن را تهيه كنيد. اگر بتوانيد مستندسازي را ادامه دهيد، به نظر من كار مهم و خوبي است. البته در مستندسازي، نقش كلام همان كاري كه خود مرحوم شهيد آويني ميكرد خيلي مهم است.» مقايسه اين نگاه با نگاهي كه وزيرجهاد دولت هاشمي داشت و يا ماجراي مخالفت محمدهاشمي رياست وقت صداوسيما بسيار روشنگر است. يوسفعلي ميرشكاك كه دوراني طولاني و البته در عرصه مطبوعات همراه سيدشهيد بود، ميگويد: مسئولين صدا و سيما در آن زمان بارها مرتضي را از ساختن و پيگيري ساخت روايت فتح بر حذر ميداشتند. براي نمونه محمد هاشمي رئيس وقت صدا و سيما به سيد گفته بود كه اكنون دوره سازندگي است، چرا جنگ را فراموش نميكني؟ مرتضي هم پاسخ داده بود كه امر حضرت آقا است و بايد اين برنامهها را ادامه بدهم. اين حرف البته با پاسخ بي ادبانه هاشمي نسبت به شأن و جايگاه رهبري مواجه شده بود كه نقلش در اين نوشته صحيح نيست. ميرشكاك در ادامه به ماجراي مفقود شدن راشهاي روايت فتح در صداوسيما اشاره ميكند و ميگويد: «جالب اينكه بعد از يك هفته آرشيو و راشهاي روايت فتح در صدا و سيما مفقود ميشود.» اين ماجرا از سوي كسان ديگري مانند سعيد قاسمي و ديگر دوستان مستندساز مرتضي نيز تاييد شده بود.


تاسيس "موسسهي فرهنگي روايت فتح" هم به فرمان
مقام معظم رهبري اواخر سال 1370 صورت گرفته بود تا به كار فيلمسازي دربارهي دفاع مقدس بپردازد و تهيهي مجموعهي روايت فتح را كه بعد از پذيرش قطعنامه رها شده بود، ادامه دهد. شهيد آويني و گروه فيلمبرداران روايت فتح، بعد از اين بود كه سفر به مناطق جنگي را از سر گرفتند و طي مدتي كمتر از يك سال كار تهيهي شش برنامه از مجموعهي ده قسمتي "شهري در آسمان" را به پايان رساندند ومقدمات تهيهي مجموعههاي ديگري را دربارهي آبادان، سوسنگرد، هويزه و فكه تدارك ديدند. شهري در آسمان كه به واقعهي محاصره، سقوط و باز پسگيري خرمشهر ميپرداخت در ماههاي آخر حيات زميني شهيد آويني از تلويزيون پخش شد، اما برنامهي وي براي تكميل اين مجموعه و ساختن مجموعههاي ديگر با شهادتش در روز جمعه بيستم فروردين 1372 در قتلگاه فكه ناتمام ماند.سابقه مرتضي در تلويزيون بسيار بيشتر از اينها بود. او از سال 58 و 59 بيش از يكصد فيلم ساخته بود كه بعضي عناوين مهم آنها عبارتند از: مجموعه«خان گزيدهها»، مجموعه «شش روز در تركمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقيقت»، «گمگشتگان ديار فراموشي(بشاگرد)»، مجموعه «روايت فتح» و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نيز مشاور هنري و سرپرست مونتاژ بود. محمد هاشمي، از ۱۳۶۳ تا ۱۳۷۳ يعني مصادف با اوج فعاليت سيدمرتضي آويني با تلويزيون، رياست سازمان صدا و سيما را برعهده داشت، اما همراه خوبي براي اين فعاليتها نبود.



ماجراي خنجر و شقايق
پس از تمام شدن جنگ افرادي كه زندگيشان با جنگ تعريف ميشد، حالا بايد از زندگيشان تعريف جديدي ميكردند. بخشي از تيم سيدمرتضي، به اين نتيجه ميرسند كه با پتانسيل موجود فيلمسازي ميشود در زمينه صدور انقلاب كار كرد و به اين ترتيب مجموعه هايي مانند «نسيم حيات» درباره حزبا... لبنان ساخته شد. اما بالاخره مرتضي اين قبيل كارها را تعطيل كرد و به حوزه هنري پيوست. اما در آنجا نيز با اينكه غلبه با كار مطبوعاتي بود در ادامه همين انديشه، مستندي مانند «خنجر و شقايق» توليد شد و البته هيچگاه پخش نشد.
كارهايي كه در واحد تلويزيوني حوزه شروع شد، به طور رايگان براي پخش به تلويزيون ميرفت. و محمد هاشمي موضع نشان ميداد و مثلا كارهايي كه به نظرش بد ميرسيد، برميگرداند. اين قضيه بيش از همه به اتوريته تلويزيون در دوران محمد هاشمي به عنوان برادر رئيس جمهور وقت بازمي گشت.محمدعلي زم، رياست وقت حوزه هنري اما براي پخش مجموعه «خنجر و شقايق» محصول مشترك نادر طالبزاده و سيدمرتضي آويني نامه زد اما تلويزيون اين برنامه را پخش نكرد. اما چون پاسخهاي منفي حوزه هنري حديث مكرر شده بود، آقاي زم كوتاه نيامد و نامهاي به دفتر رهبري نوشت و به اين رفتار تلويزيون اعتراض كرد.


همايون فر دوست و همكار شهيد آويني، مواجهه تلويزيون با اين رفتار حوزه هنري را به اين شكل تشريح ميكند: «جريان حاكم بر تلويزيون كه در اوج قدرت بود و نميخواست با آقاي زم مقابله كند، در موضعي سياسي سعي كرد آويني را تنبيه كند چون آن زمان وي مسئول رسمي واحد تلويزيوني حوزه هنري بود. كار به جايي رسيد كه جمعي از بچههاي قديميتر جهاد تلويزيون را كه نسبت كمتري با كارهاي جنگ و روايت فتح داشتند تحريك كردند تا طي نامهاي اعلام كنند اساساً آويني هيچ نسبتي با روايت فتح نداشته و مجموعه روايت فتح را ما ساختهايم و آويني كارهاي نبوده است!»
وي در ادامه ميگويد: «اينها كساني بودند كه در جنگ و ساختن كارهايي مربوط به آن حضور فعالي نداشتند و اگر هم حاضر بودند كاري كنند، نميخواستند در سايه آويني باشند و بيشترشان رفتند. كار تلويزيوني جهاد زير نظر آويني بود و او هم چيزي غير از جنگ نميساخت. آنقدر فاصله حرفهاي بين كارهاي آويني و چيزهايي كه آنها سعي ميكردند بسازند، زياد بود كه نميشد اصلاً با هم مقايسه كرد. شايد به همين خاطر سعي كردند از آويني انتقام بگيرند. شايد تلويزيون هم قولهايي به آنها داده بود. طيفي كه معتقد بودند بايد گفت مرتضي در روايت فتح كارهاي نيست، هنوز هم نظرشان عوض نشدهاست. اين دو جريان موازي هم بودند و يك كار انجام ميدادند ولي ظاهراً ارتباطي با هم نداشتند. جرياني كه شكل گرفته بود و جريان مطبوعاتي كه عليه آويني فعاليت ميكرد، كارشان حذف سيدمرتضي آويني از فضاي فرهنگي و هنري كشور بود. شعارشان هم اين بود: "خانه نشين كردن مرتضي آويني".»




ماجراهاي حوزه هنري و نسبت زم و آويني
آذرماه سال 69 مرتضي آويني سردبير سوره شد. اما دو سه ماه نميگذرد كه محمدعلي زم كه تحت فشار مطالبات سيدمحمدآويني سوره را به مرتضي آويني تحويل داده بود، مديريت بخشهاي ديگري از حوزه هنري را نيز به سيدمرتضي تحويل ميدهد. او مسئول واحد تلويزيوني سوره شد و بعدها وارد شوراي فيلمنامه و توليد هم شد و بهتدريج سايه اش بر همه بخشهاي فيلم حوزه هنري گسترده شد. توانايي بالاي او در انجام دادن چندكار در كنار هم از چشم هيچكس از دوستانش پنهان نمانده بود؛ چيزي كه پس از مرگش بيش از همه عيان شد و حتي رهبر انقلاب هم در ديدار خانواده به آن اشاره داشتند: «نبايد بگذارند كه كارهاي ايشان زمين بماند. اين كارها، كارهاي باارزشي بود. ايشان معلوم ميشود ظرفيت خيلي بالايي داشتند كه اينقدر كار و اينهمه را بهخوبي انجام ميدادند.»


حوزه هنري در شرايطي قرار داشت كه از سوي بچه مسلمانها بايكوت شده بود. يكبار آقاي زم، مخملباف را به گروهي 25 نفره كه استعفا دادند و رفتند ترجيح داد و پس از آن نيز بسياري از آنجا رفته بودند و با آنجا قهر بودند. اما با آمدن آويني جان تازه اي بخشيده شد و روحي تازه اي در كالبد حوزه دميده شد.
همايونفر درباره انتخاب مرتضي براي اين سمت ميگويد: «شايد اگر بخواهيم سوءتفاهم ايجاد كنيم بايد بگوييم كه آقاي زم ميخواست پشت آويني سنگر بگيرد، كسي نتواند به او حمله كند كه شما ضدانقلاب شدهايد و روشنفكر شدهايد و...! و جنجالي ترين اتفاق اين دوره ماجراي فيلم عروس بود.»

«هيچ كس نميتواند ادعا كند كه خط مشي و سياستگذاري ماهنامه «سوره» و يا «واحد تلويزيوني حوزه هنري» را كه مسئوليت آن هم بر عهده «مرتضي آويني» بود، توسط «محمدعلي زم» تعيين ميشد. اساسا يك دهه زمان لازم بود تا بر همه مسلم شود كه فاصله فكري ميان «محمدعلي زم» و «مرتضي آويني» چقدر حيرتانگيز است. آنها هيچ نسبت فكري يا معنوي با هم نداشتند بلكه «زم» از «آويني» يك مجله پرمخاطب ميخواست كه جايش را در جامعه مطبوعاتي كشور بازكند و بازوي رسانهاي پرتواني باشد براي «حوزه هنري» كه اين مقصودش برآورده شده بود. از واحد «تلويزيوني» هم خروجيهاي پرمخاطبي را طلب ميكرد كه به اين سقف از مطالباتش هم رسيده بود. «زم» هيچگاه سوابق هنري و فرهنگي هم عرض با آويني نداشت تا بر او خرده بگيريم كه سلايق فرهنگي و ديدگاههاي هنرياش با آويني در تضاد بوده و مجال كار را از آويني گرفته است. درست به همين دليل است كه آقاي «زم» در اولين مصاحبه خود پس از شهادت سيد مرتضي آويني، با جسارت و بدون پرده پوشي ( و شايد از سر سادگي)ميگويد: من با ديدن حضور مقام معظم رهبري در تشييع جنازه شهيد آويني، به «معرفت جديدي» نسبت به ايشان دست پيدا كردم.» (در نسبت آويني و زم، فارس)همايونفر اينگونه ادامه ميدهد كه: «فشارهايي به مرتضي آمد كه شايد معنياش اين بود كه «ديگر در سوره نمان!» همه حوزه هنري آن روز هم سوره بود و واحد سينمايي و تلويزيوني. بخشهاي ديگر كه اصلاً حرفي براي گفتن نداشتند. همه اينها به طور همزمان براي آويني پيش آمد. مرتضي بار سنگيني را بر دوش مي كشيد. فشارها، حملات مربوط به سوره، تبليغات مطبوعاتي، جريان تلويزيون و... همه اينها فشارهايي بود كه بر او تحميل ميشد.»



انتقاد از ريل گذاري غلط سينماي كشور
درگيري مرتضي از سوي ديگر با مديران و سياستگذاران سينمايي كشور بود. سيد محمدبهشتي به عنوان سياستگذار و رياست فارابي بيش از همه محل خطاب او بود. اين سياستها زير نظر محمد خاتمي اجرايي ميشد. انتقاد او به سياستهاي ادبي و يا سخنان وزير ارشاد وقت از ديگر موارد مورد اشاره او بوده است. يك انتقاد عام همين بود كه ميرشكاك نيز بدان اشاره دارد:« در دوره آقاي خاتمي چه در وزارت ارشاد و چه بعدها در دولت، حمايت از روشنفكران به غايت رسيد. مرتضي ميگفت همانقدر كه از آنها حمايت ميكنيد از بچههاي انقلاب هم حمايت كنيد.» اما مبناي انتقادها به سياست سينمايي كشور چه بود؟ او معتقد بود ما پيش از انقلاب دو گونه سينمايي داشتيم؛ يكي سينماي مبتذل تجاري مشهور به فيلم فارسي و ديگري سينماي روشنفكري كه ادعاي متفكرانه بودن دارد اما اصلا نميداند سينما چيست و مخاطب ندارد و فكر ميكند سينما يعني همين ديالوگهاي متفكرانه! حال آنكه سينما يعني قصه و گرههاي دراماتيك و كنش و واكنش داستاني. آويني فيلمي كه مخاطب ندارد، را سينما نميدانست.


در اين ميان اما او معتقد بود توجه مديران سينمايي كشور به تاركفسكي و سينماي روشنفكرانه و حتي به اصطلاح متفكر و معنوي، باعث شده كه جريان سينمايي دوم پيش از انقلاب در دوران پس از انقلاب ادامه حيات دهد. او مصاديق اين را در فيلم هايي مانند هامون و نار و ني بر ميشمرد. نظر آويني به هيچكاك برهمين مبنا صورت گرفت.
او در مقاله "سينما و مردم" با انتقاد از سياستهاي سينمايي كشور مينويسد: « سينماي "متفكر " ايران - با فرض آنكه چنين تعبيري روا باشد، كه نيست - موجود ناقص الخلقه اي است كه سري بزرگ دارد و پاهايي مبتلا به نرمي استخوان، حال آنكه اصلا اين تعبير در اين مقام مصداق ندارد. كدام تفكر ؟ اشتباهات بسياري رخ داده است تا كار به ابداع چنين تعبيري كشيده است نخستين اشتباه آن است كه منتقدان و سياستگذاران سينماي ايران فيلمها را تنها از لحاظ مضامين ظاهري نقد ميكنند نه از لحاظ فن و تكنيك، و اصلا در ايران در حيطه همه هنرها آنچه رواج دارد همين است : نقد ظاهري مضامين و نه تكنيك … و مثلا ميگويند : فيلمهاي تاركوفسكي و پاراجانف داراي " مضاميني ديني " هستند و اگر با آن نگاه كه آنها به سينما مينگرند بنگريم، به راستي هم اينچنين است، و حال آنكه اگر از لحاظ كيفيت رابطه اي كه بين فيلم و تماشاگر وجود دارد به اين فيلمها نگاه كنيم، خواهيم ديد كه اصلا توجه به تاركوفسكي و پاراجانف - و به طور كلي سينماي جشنوارهاي - ناشي از عدم معرفت نسبت به سينما به عنوان يك رسانه نافذ، تأثير گذار و همه گير است - و البته خواهم گفت كه رد بحث از فن و تكنيك هم باز همين اشتباه تكرار ميشود و رابطه بين فيلم و تماشاگر مورد غفلت قرار ميگيرد.» از آنجا كه سيد محمد بهشتي با حمايت كسي مانند ميرحسين موسوي در تمام اين سالها سياستگذاري سينماي ايران را برعهده داشت، سيد مرتضي آويني در ادامه به هشت سال تجربه پس از انقلاب در بهادادن به اين سينما اشاره ميكند و مينويسد: «در اينجا در ميان عموم منقدان و سياستگذاران، سينما چون يك فعاليت جنبي متعلق به قشري خاص از نخبگان جامعه نگريسته ميشود. آنها صراحتا چنين اذعان ميدارند كه "اين مردم سينما رو، مخاطب واقعي سينماي ايران نيستند و بايد در جست و جوي تماشاگر ديگري بود كه ذائقه اش به طعم فيلم فارسي عادت نكرده باشد. " هشت سال تجربه كافي است براي آنكه كذب اين گفتهها بر ملا شود … و به راستي اگر اين فرض اوليه را بپذيريم كه سينما بايد در جست و جوي مخاطب ديگري باشد، جاي سؤال اينجاست كه مگر آن مخاطب مطلوب را چه كسي جز همين سينما بايد پرورش دهد؟
سرويس فرهنگ و انديشه - گزارش ويژه 9 دي

 

«شهيد آويني» و خانواده

در مورد مساله خانوادگي‌شان ما زياد تو زندگي خانوادگي‌شان نبوديم هر از گاهي مي‌رفتيم و سلام وعلیکي داشتيم منتهي يادم مي‌ايد اگر ايشان يك غذاي خوشمزه‌اي يا شيريني يا شكلاتي به تناسبي، جشني ، عروسي بود و چيزي به اياشن مي‌دادند شيريني كه برمي‌داشتند ميل نمي‌كردند. به ميزبان مي‌گفتند كه من مي‌توانم يك دانه ديگر بردارم و آن شخص با كمال ميل مي‌گفت برداريد. مي‌گفت من اين برمي‌دارم كه با خانمم و بچه‌هايم ميل كنم. اين خيلي عجيب بود كه مثلا حتي يك شيريني يا شكلاتي هم داشت مي‌بردند تو خانه كه در اين شيريني اندك و خوشمزگي اندك هم، خانواده‌اش سهيم باشند و به ما توصيه مي‌كردند كه اين خيلي موثر است كه آدم شيريني‌هاي زندگي‌اش راشاديهاي زندگي‌اش را سعي كند، باخانواده‌اش تقسيم كند، فقط فكر خودش نباشد. مي‌گفت در ايجاد مودت بين زن و شوهر موثر است و يك چيز ديگر كه ميگفتند خيلي موثر است خواندن نماز جماعت با خانواده‌ است. مي‌گفت خيلي در ايجاد الفت بين اعضاي خانواده موثر است،غير از آنكه روحيه عبادي هم حفظ مي‌شود.
براي من خيلي جالب بود كه بدانم رابطه آقا مرتضي با بچه‌هايش چگونه است. مي‌گفت كه بچه‌هاي من حرفم را نمي‌خوانند. مي‌گفتم يعني چه، اختلاف سني آقامرتضي با بچه‌هايش زياد بود.
مي‌گفت وقتي من سجاد را دعوا مي‌كنم و يك تشري مي‌زنم خودم خنده‌ام مي گيرد، بعد سجاد تحويل نمي‌گيرد. مي‌گفت علت آن، رفتار خودم است. من خودم نمي‌توانم از خودم چنين تصويري بدهم كه من يك چيزي مي‌گويم حتما بايد گوش كنيد.
يك روز ديگر ما با هم در مجله قرار داشتيم مقداري دير آمد. من پرسيدم چي شد؟ گفت كه سجاد را تنهايي فرستادم مدرسه. خودم هم دنبالش رفتم ببينم چه طوري مي‌رود و خيلي لذت برده بود كه مردانه از خيابان گذر كرده و يا من يك بار سوال كردم كه شما شبها اينقدر دير به منزل مي‌رويد آيا اعتراضي به شما نمي‌شود گفت نه! خانمم عادت كرده و درجريان قضاياست و اين طوري نيست كه منفك باشد و هر كسي كار خودش راانجام بدهد.

 

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش

من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی.

اینجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و  بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را که نوشته؟» صدا از کسی درنیامد من هم ساکت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.

ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد.

بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه می‌کردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالیمان می کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً‌ یادم است که در حدود سال‌های45-50 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش‌که همه‌اش از انار نقاشی می‌کشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌کردیم با یک حالت خاصی  به ما می‌فهماند که به این زودی و راحتی نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساحتی» هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه»

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنین‌اند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود  اوست- اما اگر انسان  خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.

با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما بوسیله کارکنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود،  مشغول به کار شدیم. یکی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» – ما با چند تن از برادران دیگر، کار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ کاری را مستقلا˝ انجام نداده‌ام که بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی که در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم کوچکی نیز – اگر خدا قبول کند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ.

به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتکت هستم! از سال 58 و 59 تاکنون بیش از یکصد فیلم ساخته ام که بعضی عناوین آنها را ذکر می کنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «شش روز در ترکمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیک به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یک ترم نیز در دانشکده سینما تدریس کرده‌ام که چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر کردم. مجموعه مباحثی را که برای تدریس فراهم کرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در کتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان تأملاتی درباره‌ سینما که نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید – در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام.

 

 

پدر «شهيد آويني»:مرتضي‌ را تا ‌زنده‌ بود نمي‌شناختم‌

من‌ فردي‌ بودم‌ كه‌ هميشه‌ كارم‌ در معادن‌ بود و ايشان‌ هميشه‌ دنبال‌ من‌ بودند، سال‌ 1326 كه‌ ايشان‌ به‌ دنيا آمدند در شهر ري‌ من‌ منزل‌ پدرم‌ بودم‌، جايي‌ نداشتم‌، كاري‌ هم‌ نداشتم‌ و در آن‌ دوره‌ نظام‌ وظيفه‌ام‌ را مي‌گذراندم‌.
سابقاً در چنين‌ خانه‌هايي‌ همه اهل‌ فاميل‌ جمع‌ مي‌شدند. منتقل‌ شدم‌ به‌ سازمان‌ برنامه‌ و به آنجا رفتم‌ به‌ شركت‌ سهامي‌ كل‌ معادن‌، در اين‌ شركت‌ كم‌كم‌ كارهاي‌ معادن‌، كه‌ باعث‌ مي‌شد من‌ به‌ شهرستان‌ها بروم‌ شروع‌ شد و من‌ در آن‌ سالها با مرتضي‌ در معادن‌ بودم‌.
ايشان‌ از سال‌ 1333 كه‌‌ به‌ معادن‌ خمين‌ رفتم‌، معادن‌ سرب‌ و روي‌ خمين‌ كلاس‌ اول‌ دبستان‌ در آن‌ جا مرتضي‌ را نام‌نويسي‌ كرديم‌، در خمين‌ شاگرد اول‌ بود و شاگرد خوبي‌ هم‌ بود؛ حتي‌ يك‌ روزي‌ آمد و ديديم‌ گريه‌ مي‌كند پرسيديم‌ چرا گريه‌ مي‌كني‌؟ گفت‌ براي‌ اينكه‌ به‌ من‌ 20 داده‌اند و به‌ يكي‌ ديگر هم‌ 20‌ داده‌اند، رفته‌ بود و به‌ معلم‌ گفته‌ بود و او هم‌ جواب‌ داده‌ بود كه‌ من‌ به‌ تو 25 كه‌ نمي‌توانم‌ بدهم‌. البته‌ مرتضي‌ قبل‌ از اينكه‌ به‌ مدرسه‌ برود در منزل‌ خواندن‌ و نوشتن‌ را ياد گرفته‌ بود حتي‌ وقتي‌ كلاس‌ اول‌ بود روزنامه‌ مي‌خواند. ما تا دو سال‌ خمين‌ بوديم‌ ولي‌ سال‌ 35 به‌ يك‌ معدن‌ ديگري‌ رفتيم‌ معدن‌ مسي‌ بود كه‌ نزديك‌ شهرستان‌ ميانه‌ بود، كوه‌ بود و مدرسه‌اي‌ نبود كه‌ من‌ مرتضي‌ را در آن‌ نام‌نويسي‌ كنم‌ من‌ رفتم‌ و از آموزش‌ و پرورش‌ زنجان‌ اجازه‌ گرفتم‌ تا بتونم‌ اين‌ را و آن‌ فرزند دوّمم‌ كه‌ در حال‌ حاضر در آمريكا استاد دانشگاه‌ است‌ اين‌ها را بگذارم‌ درس‌ بخوانند. يك‌ مدرسه‌ داير كردم‌ كه‌ خودم‌ در آن‌ تدريس‌ مي‌كردم‌ و رئيس‌ حسابداري‌ آنجا درس‌ مي‌داد. اين‌ مدرسه‌ چهار كلاسه‌ بود كه‌ در آخر 6 كلاسه‌ شد، وقتي‌ مرتضي‌ به‌ كلاس‌ چهارم‌ رفت‌ از وجود خود او هم‌ براي‌ تدريس‌ كلاس‌ اوّلي‌ها استفاده مي شد. بعد به‌ كرمان‌ رفتيم‌ و در يك‌ دبيرستان‌ در كرمان‌ شروع‌ كردند به‌ تحصيل‌ كردن.‌ دبيرستان‌ را در كرمان‌ بودند تا سال‌ دهم‌ دبيرستان‌ كه‌ به‌ مدرسه‌هاي‌ ملّي‌ تهران‌ آمدند.
مرتضي‌ رشته‌اش‌ رياضي‌ بود، يك‌ روز كارت‌ كنكوري‌ دستش‌ بود. به‌ او گفتم‌ مگر نمي‌خواهي‌ در كنكور شركت‌ كني‌! گفت‌ كارتم‌ را پاره‌ كردم‌، گفتم‌ اِ چرا؟ گفت‌: رشته‌ رياضي‌ را دوست‌ ندارم‌. بعد رفت‌ در هنرهاي‌ زيبا در كلاس‌ طراحي‌ نشست‌ و بعد كنكور طراحي‌ داد و در آنجا شاگرد اول‌ شد. تا سال‌ 1355 تقريباً.
در كودكي‌ يادم‌ هست‌ وقتي‌ مهمانهاي‌ خارجي‌ براي‌ من‌ مي‌آمدند مي‌رفت‌ و با آنها شروع‌ مي‌كرد به‌ صحبت‌ كردن‌ و به‌هيچ‌ وجه‌ گوشه‌گير نبود.
خدمت‌ نظام‌ وظيفه‌اش‌ را در نيروي‌ هوايي‌ انجام‌ داد.

***

به‌ نقاشي‌ خيلي‌ علاقه‌ داشت‌ در همان‌ سالهايي‌ كه‌ در كرمان‌ بوديم‌ معلم‌ نقاشي‌ داشت‌؛ به‌ نويسندگي‌ هم‌ خيلي‌ علاقه‌ داشت‌ و خيلي‌ چيزها مي‌نوشت‌. حتي‌ يك‌ كتابي‌ قبل‌ از انقلاب‌ نوشته‌ بود كه‌ اسم‌ عجيبي‌ داشت‌ يادم‌ نيست‌ يك‌ چيزي‌ شبيه‌ "نه‌ از خود.... " موضوع‌اش‌ يك‌ چيزي‌ بود در مورد ناراحتي‌ مردم‌ و فقر و تنگدستي‌ و... بود. البته‌ بعضي‌ از نسخه‌هاي‌ اين‌ كتاب‌ هم‌ بود كه‌ تكثير شده‌ بود اما الان‌ در دسترس‌ نيست‌.
يادم‌ هست‌ از همان‌ زماني‌ كه‌ به‌ دانشكده‌ مي‌رفت‌ در مورد اين‌ موضوعات‌ حساس‌ بود. يك‌ روز زمستان‌ وقتي‌ از دانشكده‌ به‌ خانه‌ آمده‌ بود ديدم‌ پالتويش‌ همراهش‌ نيست‌. پرسيدم‌ پالتويت‌ كجاست‌؟ گفت‌: دادم‌ به‌ كسي‌. از اين‌ كارها زياد مي‌كرد.

***

بعد از انقلاب‌ مرتضي‌ را خيلي‌ كم‌ مي‌ديدم.‌ پس‌ از مدتي‌ هم‌ كه‌ همخانه‌ شديم‌ با اين‌ حال‌ باز بيشتر در مسافرت‌ و سفر جبهه‌ بود، مواردي‌ هم‌ كه‌ در منزل‌ بود خيلي‌ كم‌ در مورد كارش‌ صحبت‌ مي‌كرد، مسائل‌ جبهه‌ را براي‌ ما تعريف‌ مي‌كرد. فقط‌ يكي‌ دو بار در مورد دوستان‌ و همكاران‌ رفقايش‌ كه‌ در كنارش‌ در جبهه‌ به‌ شهادت‌ رسيده‌ بودند تعريف‌ كرد. يا مثلاً مي‌گفت‌ دوربينمان را در اهواز جايي‌ گذاشته‌ بوديم‌ به‌ امانت‌ ، وقتي‌ برگشتيم‌ ديديم‌ فيلم‌ روي‌ آن‌ پاك‌ شده‌ است‌ و همين‌.
در مورد مشكلات‌ كارش‌ هيچ‌وقت‌ حرف‌ نمي‌زد يعني‌ اصلاً مشكل‌ احساس‌ نمي‌كرد.
مشكل‌ها را ، همه‌ را خرد مي‌كرد. اما هميشه‌ نگران‌ وضع‌ مملكت‌ بود اما در عين‌ حال‌ خوشحال‌ هم‌ بود به‌ خاطر اين‌ كه‌ انقلاب‌ شده‌ و....

***

سال‌هاي‌ آخر خيلي‌ كم‌ خواب‌ بود و سه‌ چهار ساعت‌ بيشتر نمي‌خوابيد و همه‌اش‌ در حال‌ نوشتن‌ بود. ما خيلي‌ كم‌ او را مي‌ديديم.‌ در اين‌ سالهاي‌ آخر وقتي‌ متوجه‌ آمدنش‌ مي‌شدم‌ كه‌ جمعه‌ها مي‌آمد و صدايم‌ مي‌كرد كه‌: "بابا نماز جمعه‌ نمي‌روي‌؟ " من‌ هم‌ مي‌گفتم‌ چرا نمي‌روم‌.
من‌ مرتضي را تا آن‌ زمان‌ كه‌ زنده‌ بود نمي‌شناختم‌

 

 


برچسب‌ها:
تاريخ : دو شنبه 8 تير 1394برچسب:, | 1:6 | نويسنده : سیدمحسن صباغ
چگونه بايد در مسير شهدا باشيم تقويت روحيه آنان در خود چگونه ممكن است؟ اخلاق شهدا را برايم باز گو كنيد به طور دقيق ميخواهم بدانم آنان چه كرده اند؟ مثلا عادت هايي ك داشتند وآن ها را به شهادت ميرساند.از زحماتتان متشكرم التماس دعا

شهدا، اسلام ودين را فرا گرفته وبه آن عمل كرده اند ، ايشان تمام همتشان براي كسب رضاي خدا بوده واز مسير ولايت پيامبر صلوات الله عليه وآله واهل بيت ايشان ، خارج نشده اند ، نداي ولايت فقيه را لبيك گفته ودر پيروي از امام امت رحمت الله عليه، لحظه اي ترديد، به خود راه نداده اند .
اگر مانيز بتوانيم با درايت وشناخت ،دين خدا را گردن نهاده ودر اطاعت از خدا وپيامبر وائمه هدي عليهم السلام ودر تقليدنمودن از مراجع عظام وخصوصا ولايت فقيه كوتاهي نكنيم وگوش به فرمان ولايت فقيه باشيم وخود را، درامورجاري زندگي وجريانات سياسي ،تسليم دين بدانيم ، همانگونه كه شهدا نيز چنين بوده اند ؛ انشاالله به سيره شهدا عمل كرده ايم ودرخود ، آن را پياده كرده ايم .
يكي از مهمترين رفتارهاي ايشان مربوط به امر به معروف منهي از منكر است . دراين مهم ، آنچنان ايشان عزم را جزم كرده بودند كه براي اجرا و احياي آن ، ازجان ومال وخانواده وهمسر و پول ومقام و...خود گذشتند وخون خود را نيز، دريغ نكردند .
اين ايثار واز خود گذشتگي ودينداري و وظيفه دانستن براي اجراي كامل وصحيح امر به معروف ونهي از منكر، بود كه ايشان را به وادي پيروي از ولايت وبالاخره شهادت در راه خدا كشانيد .
ممكن نيست كه تمام خلق وخوي ايشان وچگونگي دينداري ويا اخلاق عملي ايشان را بيان كرد ودراين نوشته كوتاه عظمت وجودي ايشان را تشريح كرد، الا به همين كلياتي كه گفته شد اكتفا كنيم وتيمنا يكي از ملكات ايشان را از زندگي چند شهيد ، بيان كنيم ، به اين اميد كه راجع به صفت «التزام به نماز اول وقت » مانيز عامل باشيم :

التزام به نماز اول وقت درسيره شهدا!
1- هم رزم شهيد علي موسوي مي گويد: «تنها جايي كه مي شد سراغش را گرفت، نمازخانه بود. آن قدر مقيد بود كه نيم ساعت قبل از نماز، به طرف نمازخانه مي رفت. هم خودش مقيد به نماز اول وقت بود و هم با اخلاصِ خاصي، بقيه را به نماز اول وقت دعوت مي كرد. يك بار كه من در جلسه اي حضور داشتم و اتفاقاً تا ظهر طول كشيد، ناگهان در باز شد و موسوي با چهره نوراني اش وارد شد و بعد از سلام، از ما پرسيد: برادرا! مي بخشيد، خواستم بپرسم ظهر شده؟ بعد ما متوجه وقت نماز شديم و چند لحظه بعد صداي اذان بلند شد. نحوه تذكر دادن او در آن لحظه خيلي برايم جالب بود».
پيام رفتاري شهيد : الف) توجه به وقت نماز و انتظار بر طاعت خداوند؛ (حافِظُوا عَلَي الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطي وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتينَ). (بقره: 238)
ب) توجه دادن ديگران به اوقات نماز و تشويق به اداي آن در اول وقت.

2- رزمنده دلاور، محسن شاه رضايي در نقل خاطره اي مي گويد: «در شب عمليات بَدر، سوار قايق شديم و زديم به خط مقدم، زير باران تير. در حين عمليات بوديم كه وقت نماز مغرب شد. رزمنده پيري با ما بود، شروع كرد با آب هور وضو گرفت. ما هم بعد از او وضو گرفتيم و در همان دقايق به نماز ايستاديم. آن شب، آن نمازِ اول وقت، در آن شرايط سخت، بهترين نماز ما بود».
پيام سخن شهيد: ترك نكردن نماز اول وقت حتي در دشوارترين شرايط.

3- برادر قَدَمي، از هم رزمان و همكاران شهيد سيد مرتضي آويني مي گويد: «در ايامي كه شبانه روز براي تدوين و مونتاژ در صدا و سيما بوديم، به محض اينكه وقت نماز مي رسيد، همين كه قرآن شروع مي شد، سيد، قلم را زمين مي گذاشت، لباس را مي پوشيد و بچه ها را صدا مي كرد: حركت كنيد كه وقت نماز است. سپس به طرف مسجد بلال حركت مي كرد. سيد هميشه از اولين كساني بود كه وارد مسجد مي شد».
پيام رفتاري شهيد: لبيك گفتن به نداي خداوند و ترجيح دادن نماز بر ديگر امور روزانه.

4- برادرِ شهيدِ بزرگوار حمزه اباذري نقل مي كند: «در زمين كشاورزي نزديك روستا مشغول كار بوديم. مي خواستيم هر چه زودتر كار تمام شود تا برگرديم به خانه كه ناگهان حمزه دست از كار كشيد و به طرف شير آب رفت. با تعجب به او گفتم: كجا مي روي؟ گفت: مگر صداي اذان را نمي شنوي؟ وقت نماز است. گفتم: بيا كار را تمام كنيم، بعد مي رويم نماز مي خوانيم. با حالت عجيبي به من گفت: چطور اين قدر به نفْسِ خودت اهميت مي دهي، اما به خداي خودت نه؟ و بعد رفت تا نماز را در اول وقت به جا آورد».
پيام رفتاري شهيد : اهميت دادن به نماز اول وقت، در برابر ديگر كارهاي زندگي.

5- امير دلاور، سردار دربندي، از هم رزمان شهيد بزرگوار علي صياد شيرازي مي گويد: «در آسمان كردستان بوديم و سوار بر هلي كوپتر. ديدم ايشان مدام به ساعت شان نگاه مي كند. علت را پرسيدم. گفت: موقع نماز است. همان لحظه به خلبان اشاره كرد كه همين جا فرود بيايد تا نماز را در اول وقت بخوانيم. خلبان گفت: اين منطقه زياد امن نيست، اگر صلاح بدانيد تا مقصد صبر كنيم. شهيد صياد گفت: اشكالي ندارد، ما بايد همين جا نماز را بخوانيم. هلي كوپتر نشست. با آب قمقمه اي كه داشت، وضو گرفتيم و نماز ظهر را همگي به امامت ايشان اقامه كرديم».
پيام رفتاري شهيد: توجه داشتن به اوقات و زمان نماز و جديت در به جاي آوردن آن در اول وقت حتي در شرايط ناامن.

6- يكي از دوستان شهيد ابراهيم شجيعي نقل مي كند: «يك بار كه با اتوبوس هم سفر بوديم، وقت نماز صبح شد. سيد به من گفت: برو به راننده بگو چرا نگه نمي دارد؟ زمستان بود و خيلي هوا سرد. راننده هم قصد نداشت فعلاً جايي نگه دارد. من رفتم جلو و به راننده گفتم، ولي اعتنا نكرد. سيد بلند شد و با لحن خوبي به راننده فهماند كه وقت نماز صبح است و شايد بعضي ها بخواهند نماز بخوانند. راننده در حالي كه ناراحت شده بود، كنار يك پل نگه داشت. جايي كه فكر نمي كرد كسي پياده شود، سيد در را باز كرد و هفت هشت نفر پياده شديم. توي گل و سرما با آب سرد وضو گرفتيم و همان جا كنار جاده به نماز ايستاديم. بعد هم سيد رفت و از راننده تشكر كرد و به او گفت: ببين چه ثواب بزرگي بُردي، باعث شدي تعدادي نمازشان را در اول وقت بخوانند همين توشه آخرت توست».
پيام رفتاري شهيد : در نظر گرفتن رضاي خداوند در همه حال و اقدام به نماز اول وقت، در سخت ترين موقعيت ها.

7- همسر شهيد حاج محمد ابراهيم همت مي گويد: «ابراهيم بعد از چند ماه عمليات به خانه آمد. سر تا پا خاكي بود و چشم هايش سرخ شده بود. به محض اينكه آمد، وضو گرفت و رفت كه نماز بخواند. به او گفتم: حاجي لااقل يك خستگي دَر كُن، بعد نماز بخوان. سر سجاده اش ايستاد و در حالي كه آستين هايش را پايين مي زد، به من گفت: من باعجله آمدم كه نماز اول وقتم از دست نرود. اين قدر خسته بود كه احساس مي كردم، هر لحظه ممكن است موقع نماز از حال برود».
پيام رفتاري شهيد: اقامه نماز در اول وقت، حتي در حال خستگي فراوان.

8- سردار پرديس، يكي از همكاران شهيد علي صياد شيرازي نقل مي كند: «در مأموريتي به اتفاق شهيد صياد، با هواپيما از شيراز به تهران مراجعت مي كرديم. بعد از بلند شدن هواپيما، شهيد رو كرد به من و گفت: چه كار كنيم كه نمازمان را اول وقت بخوانيم؟ من رفتم و به دستور ايشان يك ليوان آب تهيه كردم و شهيد صياد با آن تجديد وضو كرد. سپس پتويي در انتهاي هواپيما انداخت و با بررسي حركت هواپيما، جهت قبله را مشخص كرد و به محض اينكه هنگام نماز شد، به نماز ايستاد و ما هم به ايشان اقتدا كرديم».
پيام رفتاري شهيد : اهتمام شهيد صياد شيرازي به نماز اول وقت.

9- برادر سهراب صدرنشين، در نقل خاطره اي از سردارِ شهيد حاج علي اكبر رحمانيان مي گويد: «در پايگاه اميديه بوديم، چند دقيقه اي به اذان صبح مانده بود. علي اكبر را ديدم كه بعد از چهار شبانه روز، از منطقه عملياتي برگشته بود. خستگي شديد در چهره اش آشكار بود. فكر كردم مي خواهد استراحت كند و بعد نماز صبح بخواند؛ چون خواب از چشمانش مي باريد، ولي برعكس، تا اذان گفتند، جانمازش را پهن كرد و آماده نماز شد. به او گفتم: خسته هستي؛ كمي دراز بكش، بعد نماز بخوان. لبخندي زد و گفت: ما الآن براي همين نماز داريم مي جنگيم. وقتي به نماز ايستاد، ديگر آثار خستگي در او نمي ديدم».
پيام رفتاري شهيد :شهيد رحمانيان و عنايت بالاي ايشان به نماز اول وقت.

10- شهيد بزرگوار، عباس بابايي، رمز موفقيت خود را در دوره خلباني در كشور امريكا، توجه داشتن به نماز اول وقت مي داند و مي گويد: «خلبان شدن من هم عنايت خدا بود. قرار بود بعد از پايان دوره در كشور امريكا، مصاحبه نهايي را يك ژنرال امريكايي با من انجام دهد. تمام تلاش هاي اين دو سال، بستگي به همين مصاحبه داشت. وقتي وارد اتاق او شدم، از من پرسش هايي كرد و من پاسخ دادم. بعد از چند دقيقه، فردي وارد اتاق شد و ژنرال با او رفت و من بايد در اتاق منتظر او مي ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خودم گفتم، كاش در اين جا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم! از طرفي ممكن بود نماز خواندن من در آنجا باعث دردسر شود، ولي با خودم گفتم هر چه بادا باد هيچ كاري مهم تر از نماز نيست. در گوشه اي از اتاق روزنامه اي پهن كردم و مشغول نماز شدم. در همين لحظه ژنرال وارد اتاق شد، ولي من با توكل بر خدا نماز را ادامه دادم. نماز كه تمام شد، از ژنرال عذرخواهي كردم و درباره نماز براي او توضيح دادم. او هم لبخندي زد و پرونده ام را امضا كرد و پايان دوره ام را تبريك گفت. آن روز موفقيت خود را در توجه كردن به نماز اول وقت، آن هم در شرايط حساسي مثل آنجا ديدم».
پيام رفتاري شهيد :ياري خواستن از خداوند براي اداي تكليف الهي همچون نماز در اول وقت و عنايت هميشگي خداوند.

11- يكي از هم رزمان شهيد حميدرضا نوبخت، درباره اهميت دادن اين شهيد بزرگوار به نماز اول وقت نقل مي كند: «با حميدرضا در جزيره مينو بوديم. روزي براي انجام دادن كاري سوار بر خودرو شديم و به طرف اهواز حركت كرديم. فصل تابستان بود و گرماي طاقت فرساي خوزستان همه را اذيت مي كرد. ناگهان در نزديك هاي اهواز، حميدرضا خودرو را كنار جاده متوقف كرد. دليل توقف را پرسيدم. او گفت: مگر صداي اذان را نشنيدي؟ به او گفتم: تا اهواز راهي نمانده است و در آنجا زير سرپناهي نماز مي خوانيم. حميدرضا نگاه معني داري به من كرد و گفت: تو از كجا مي داني تا اهواز ما زنده هستيم؟ سپس با مقدار آبي كه در ماشين داشتيم، وضو گرفتيم و همان جا نماز را در اول وقت به جا آورديم».
پيام رفتاري شهيد: توجه نكردن به سختي ها و گرماي طاقت فرسا، به منظور توفيق در به جا آوردن نماز اول وقت.

خداوند متعال در قرآن كريم در وصف مؤمنان مي فرمايد: «اَلّذينَ هُمْ علي صَلَواتِهِمْ يُحافِظون؛ مؤمنان واقعي كساني هستند كه بر نمازهاي خود محافظت مي كنند.» و به فرموده امام راحل: «نگه داري وقت نماز و به جاي آوردن آن در اول وقت، از مهم ترين آداب عبادت است.» امام صادق عليه السلام نيز در حديثي زيبا، يكي از ملاك هاي شيعه بودن را توجه كردن او به نماز اول وقت مي داند و مي فرمايد: اِمْتَحِنُوا شيعتَنا عِنْدَ مَواقيتَ الصَّلوةِ كيفَ مُحافَظَتُهُ عَلَيْها. شيعه ما را هنگام وقت نماز بشناسيد (امتحان كنيد) كه چگونه از آن محافظت مي كند. به اميد توفيق.


برچسب‌ها:
تاريخ : دو شنبه 8 تير 1394برچسب:, | 1:54 | نويسنده : سیدمحسن صباغ
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٢
 

 مهدی (زین الدین)  به قم نمی آمد،مگر برای انجام مأموریتی و سر راهش،از من که مادرش بودم  و همسر و فرزندش نیز حالی می پرسید! در یکی از همین مأموریتها به قم، چیزی نگذشت که با عجله کفش و کلاه کرد که برود.  _گفتم کجا؟ گفت:وقت کم است باید برگردم خط. _پس زن و بچه ات چی؟ به آنها هم سری می زنم... _پس مرا به بازار ببر تا برای بچه ات چیزی بخرم. نه بهتر است شما با تاکسی بیایید.   _با تعجب گفتم: بازار که سر راه توست!  با معصومیت خاصی گفت: ولی مادر! این ماشین دولتی است و استفاده شخصی از آن صحیح نیست. همین مقدار که شما درش را باز و بسته می کنید و روی صندلی اش می نشینید، موجب استهلاکش می شود.

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٢
 

گوشش را گرفته بود و پیاده اش  کرد و گفت: بچه این دفعه چهارمه که پیاده ات می کنم. گفتم نمی شه. برو. گریه کرد، التماس  کرد ولی فایده نداشت. یواشکی رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پیدایش کرده بودند. خلاصه نذاشتن سوار قطار بشود. توی ایستگاه قم مأمور قطار خم شد قطار رو چک کنه... دیده بود پسر نوجوانی به میله های قطار آویزان است. با لباس های پاره و دست و پای روغنی و خونی. دیگر دلشان نیامد برش گردانند.

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢
 

منتظر بودم تا  امتحان ها  تموم  بشه  و تابستون همراهش برم جبهه. بعضی  حرف  هاش   رو نمیفهمیدم.  میگفت:"خمپاره ها هم چشم دارند. "نشسته بودیم وسط محوطه، داشتیم قرآن میخوندیم. صدای سوت خمپاره  اومد. هر دو خوابیدیم زمین. گرد و خاک  که خوابید، بلند شدم، اما او نه. تازه فهمیدم خمپاره ها هم چشم دارند...

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
 

زمستان بود و دم غروب کنار جاده یک زن و ُیک مرد با یک بچه مونده بودن وسط راه. من و علی (شهید علی چیت سازیان) هم از منطقه بر می گشتیم. تا دیدشون زد رو ترمز و رفت طرفشون. پرسید:"کجا  می رین؟ "مرد گفت: کرمانشاه .  علی گفت: " رانندگی بلدی گفت بله بلدم!. علی رو کرد به من گفت: "سعید بریم عقب. "مرد با زن و بچه اش رفتن جلو و ما هم عقب تویوتا. عقب خیلی سرد بود، گفتم: آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟. اون هم مثل من می لرزید، لبخندی زد و گفت:"آره، اینا همون کوخ نشینایی هستن که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن. تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس."

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱
 

چیز زیادی از او نخواسته بودند، گفتنه بودند به خمینی توهین کن تا آزادت کنیم؛ همین! اما همین چیز کوچک برای او خیلی بزرگ بود. آنقدر بزرگ که حاضر شد بخاطرش ماه ها اسارت بکشد، با سر تراشیده در روستاهای اطراف چرخانده شود. ناخن هایش را بکشند و بعد از کلی شکنجه  زنده بگورش کنند. برای دختر هفده ساله ای بنام «ناهید فاتحی» که بعدها سمیه کردستان معروف شد، تحمل همه اینها آسانتر بود از آنکه به امام و رهبرش توهین کند.

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱
 

پرستار به صورت رنگ پریده و لب های ترک خورده مجروح حاج احمد هم متوسلیان نگاه کرد و بعد به پاهای زخمی اش. گفت: «برادر اجازه بدهید داروی بی هوشی تزریق کنم. این طوری کمتر درد می کشید.» حاجی هم ناله ای کرد و گفت: «نه! بی هوشم نکن! دارویت را نگهدار برای آنهایی که زخم های عمیق تری دارند.»

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
 

آدم پرکاری بود ،دستش مجروح شده بود. اومده بود ملاقات آیت ا... خامنه ای که آن موقع رئیس جمهور بودند، حدود نیم ساعت با هم بودند. شب پیشم موند، تا نصفه شب این ور و اون ور تلفن میزد و کارهایش را دنبال می کرد، دیدم اینطوری نمیشه خوابید، ناچار بردمش تو اتاق دیگه، یک تلفن هم گذاشتم جلوش. تا سحر هر وقت از خواب بلند میشدم، بیدار بود و به جاهای مختلف زنگ می زد، آن شب اصلا نخوابید.

 راوی: علی شمقدری/ شهید محمود کاوه

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧
 

با حالت قهر و ناراحتى بهش گفتم: "تا کى باید چشم به راهت باشم؟ نمى تونى بفهمى من چى مى کشم..؟ " گفت:"این بار که برگردم، نمیرم، تو هم چشم به راه نباش... "پیکرش که تشییع شد، نه رفت و نه مرا چشم به راه گذاشت.

 راوى: مادر شهید هادى مختارى دلیر

 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳
 

شنیده بودیم نماز جماعت و اول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمی کردیم اینقدر مصمم باشد! صدای اذان که بلند شد، همه را بلند کرد، انگار نه انگار که عروسی است، اون هم عروسی خودش! یکی را فرستاد جلو، بقیه هم پشت سرش، نماز جماعتی شد به یادماندنی.

شهید محمد علی رهنمون

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦
 

هم قد گلوله توپ بود. گفتم: چه جورى اومدى اینجا؟ گفت: با التماس! گفتم: چه جورى گلوله رو بلند م ىکنى میارى؟ گفت: با التماس! به شوخى گفتم، مى دونى آدم چه جورى شهید میشه؟ لبخندى زد و گفت: با التماس! تکه هاى بدنش رو که جمع م ىکردم فهمیدم چقدر التماس کرده!

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦
 
 

سلام دوستان عذر میخام چن وقتی نبودم منو به خاطر ب روز نشدن وبلاگم ببخشید امیدوارم تو سال جدید با مدد خود شهدا در راستای زنده نگه داشتن یادشون بتونیم قم های مثبتی ورداریم

به امبد خلق حماسه ی سیاسی و اقتصادی تو  سال جدید

یا حق

بیسیم چی 313

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦
 

 شنیده بود که عده ای هوای شهر زده سرشون. بلند شد و ایستاد مقابل جمع. کیپ تا کیپ توی سوله اطلاعات عملیات آدم نشسته بود. می ًگفت: «بچه ها حتما دونید که حکم اموال و اجناس وقفی چیه؟ می دونید که یه قرآن، یه مهر، یه کتاب، یه سجاده که وقف یه مسجد یا حسینیه باشه، باید اون قدر اونجا بمونه  ًیا لاشه اش را بیرون ببرند یا اصلا گم بشه من و شما وقف جبهه هستیم. نائب امام زمان هم واقف ماست. باید تا آخر عمر اینجا بمونیم که یا میون این بیابان ها گم بشیم و یا ...» صورت همه از اشک خیس شد. شده بود عین مجلس روضه امام حسین(علیه السلام). حالا دیگه کسی سخن نمی گفت و از برگشتن به زندگی و شهرش حرف نمی زد.

راوی: علی مساواتی همرزم  سردار شهید علی چیت سازیان

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
 

یک شب بارانی اطلاع دادند که سیل آمده است. ما آقا مهدی را که در آن زمان شهردار ارومیه بود خبر کردیم، افراد داوطلب به یاری آسیب دیدگان رفتند و آقا مهدی هم به سمت منطقه حرکت کرد. همه در حال کمک بودند، با خراب شدن دیوار، سقف خانه ها فرو میریخت. در کنار یک خانه پیرزنی فریاد میزد و مردم برای بیرون آوردن اثاثیه منزلش تلاش میکردند. در میان یاری دهندگان چشم پیرزن به آقا مهدی که سخت کار میکرد افتاد. به او نزدیک شد و گفت:خدا عوضت بدهد مادر! انشاءا... خیر ببینی! نمیدانم این شهردار کجاست. ای کاش یک ذره از غیرت و شرف شما در وجود او بود. آقا مهدی لبخند ملیحی زد و گفت:"بله مادر، ای کاش بود!"

راوی:اکبر پورجمشید

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
 

 آخرین بار که اومد گفت:"مادر! اگر شهید شدم من را حلال کنید". گفتم:"نه پسرم این حرف را نزن". نگاهش را از من دزدید و ادامه داد:"یکی از دوستانمان قبل از شهادت از مادرش خواست حلالش کند و مادر همین پاسخ شما را داد. اما در هنگام خاکسپاری وقتی مادر کنار پیکرش ایستاد. به قدرت حق چادر مادر را گرفت و مادر بی اختیار گفت:«عزیزم! حلالت کردم و بعد آرام آرام دست شهید از چادر مادر جدا شد». ساکش را بست و مقابل در ایستاد، دلم می خواست بدرقه اش کنم اما نگذاشت هیچ کس بدرقه اش نکرد... رفت و10 سال بعد برگشت.                

راوی:مادر شهید

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
 

آخرین باری که حاج عباس کریمى، فرمانده لشکر را دیدم، هنگامى بود که پوتین هایش را پوشید تا عازم خط بشه. شهید "دستواره  " هرکاری که میتونست، برای انصرافش انجام داد. آخه شهید "دستواره "دیده بود که "حاج همت "هم دم رفتن به جزیره ی جنوبى، چه حال و هوایى داشت، برای همین چشم دستواره از همون ماجرا ترسیده بود. حتى گریه کرد تا بلکه مانع از رفتنش به خط مقدم بشه، اما حاج عباس کوتاه نیومد. دیدیم شهید «دستواره» دو
پای حاجى را بغل زد و پاهاشو بوسید و  قسم داد تا بمونه، اما حاج عباس تصمیم خودش را گرفته بود. خم شد، «دستواره» را با ملاطفت از زمین بلند کرد و بهش گفت: «مرا جام دل از این یاد، خـــون است           

عروس وصل را، دامــاد، خـــون است

 لب شیرین دهـــد بر کوه کن پنـــــــد 

که مزد تیشه ی فرهاد، خون است»

راوی:همرزم شهید عباس کریمى

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٤
 

 بغض کرده بود. مى گفتند: بچه است اگر زخمی بشه، آه و ناله میکنه و عملیات را لو میده. شاید هم حق داشتند، نه اروند با کسی شوخی داشت نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت غواص ها که فقط یک چاقو داشتند، قتل عام می شدند. فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد.

...شب عملیات توی گل و لای کنار اروند تو ساحل فاو خیلى آروم و بى صدا کنار بقیه شهدا دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند بهشت ، کوسه ها برده بودند ، دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد!...

 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱
 

در تفحص منطقه عملیاتی والفجر 1 ودر ارتفاع 112فکه، نوجوانی 16 -17 ساله را یافتیم ، آنجا که زمانی قلبش در آن می تپیده، برجستگی ای نظرم را به خود معطوف کرد. جلوتر رفتم و در حالی که نگاهم به پیکر استخوانی و اندام اسکلتی اش بود و از گودی محل چشمانش، معصومیت دیدگانش را می خواندم، آهسته دکمه های ب متوجه شدم یک کتاب ّلباس را باز کردم. در کمال حیرت و تعج و دفتر زیر لباس گذاشته بود. کتاب پوسیده را که با هر حرکتی برگ برگ و دست خوش باد می شد، برگرداندم. کتابی که ده سال تمام، با آن شهید همراه بوده است، کتاب فیزیک بود و یک دفتر که درصفحات اولیه آن بعضی از دروس نوشته شده بود. مسئله ای که برایم جالب بود، این بود، که او قمقمه و وسایل اضافی همراه خود نیاورده و نداشت، ولی کسب علم و دانش، آنقدر برایش مهم بوده که در مجموعه عملیات کتاب و دفترش را با خود آورده بود تا هر جا از رزم فراغتی یافت، درسش را بخواند.

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
 

یه پسر بچه اسیر ایرانی رو آووردیم که ازش حرف بکشیم

خیلی کم سن و سال بود

بهش گفتم: مگه سن سربازی تو ایران 18 سال تمام نیست

سرش را به علامت تایید نشون داد

گفتم تو که هنوز 18 سالت نشده!!!

بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: شاید به خاطر جنگ ، امام خمینی کارش به جایی رسیده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازی رو کم کرده!!

جوابش خیلی من رو اذیت کردبا لحن فیلسوفانه ای گفت:

سن سربازی پایین نیومده ،سن عاشقی پایین اومده!

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
 

به همراه حاج حسین و فریدون سال 1365به گلزار شهدا رفتیم، درقطعه شهدا دو قبر آماده بود، فریدون با لبخند به خرازى گفت:«حاجى! دفعه دیگر اینجا جاى توست، با پاى خودت نمى آیى، تو را مى آورند». حاجى نگاهى مهربان به صورت فریدون کرد و پاسخ داد:«خوب تو را در قبر کنار من به خاک مى سپارند»، الحمدلله دو قبر در کنار هم هست». روز هشتم اسفندماه تلخ ترین روز زندگى ما بود، صبح پیکر خونین فریدون را در دست داشتیم و عصر کنار پیکر حاج حسین مى گریستیم، چند روز بعد هر دو نفر را همانجا در کنار یکدیگر به خاک سپردند. راوى: همرزم شهید فریدون بختیارى

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
 

داشتیم برای عملیات آماده میشدیم و لباس غواصی میپوشیدیم. بچه ها می گفتند لباس دامادی! وسط محوطه حاج احمد دراز کشیده بود. بچه ها دوره اش کرده بودند. یکی سرش را شانه می کرد و دیگری خاک از روی لباسش می تکاند. یکی گفت: حاجی دوست داری ترکش به کجات بخوره؟ دست گذاشت روی پیشانیش ، گفت:«دوست دارم امشب یک قسمت از بدنم را بدهم. امام حسین (علیه السلام) در این راه سر داد، من هم دوست دارم که این قسمت ، از سرم باشد. دعا کنید جنازه مان را آب ببرد که در این دنیا حتی قبر هم نداشته باشیم.» آن شب حاج احمد نیز به خواسته دلش رسید. ترکش خمپاره به سرش خورده بود. همان جایی که عصر روز قبل به آن اشاره کرده بود.

راوى: محمد کاظمی  _همرزم شهید احمد امینى

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۱
 

گردوغبار خمپاره که خوابید سریع رفتیم جلو یه بچه ی کم سن و سال شهید شده بود کسی اونو نمی شناخت بچه ها گفتن فقط با یه پیرمرد نزدیک بود بچه ها بیشتر با اون میدیدنش سریع پیرمردو پیدا کردیم گفتیم میشناسیش گفت :آره بچه اصفهانه آدرس خونشو فقط بلدم برم بلد نیستم بگم گفتیم عب نداره شهیدو گذاشتیم تو آمبولانس پیرمردم کنارش رفتن به سمت اصفهان راننده آمبولانس میگه یه مقدار که دور شدیم پیرمرد زد زیر گریه زدم کنار گفتم پدر جان چیزی شده چیزی نیاز داری گفت نه

گفتم :پس چی شده

گفت :این پسرمه!

گفتم : پس چرا تو خط نگفتی؟!

گفت : اونجا نزدیک کربلا بود از امام حسین (علیه السلام) خجالت کشیدم شرمم شد جلوی آقا اسمی از پسرم بیارم

پسرم فدای علی اکبر حسین (علیه السلام) ...

 

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
 

مى گفت: خجالت مى کشم ، خیلى در حق خانواده ام کوتاهى کردم کمتر پدرى کرده ام ... یک روز در زدند پیک نامه آورده بود قلبم ریخت که نکنه شهید شده باشه پاکت رو باز کردم ، دیدم یک انگشتر عقیق برایم فرستاده روى یه برگه هم نوشته بود: به پاس صبرها و تحمل هاى تو ...
 خاطره اى از زندگى شهید صیاد شیرازى راوى : همسر شهید

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳
 

قبل از شروع مراسم عقد علی آقا نگاهی به من کرد و گفت:«شنیدم که عروس هر چه از خدا بخواهد اجابتش حتمی است» گفتم چه آرزویی داری؟ در حالی که چشمان مهربانش را به زمین دوخته بود گفت:«اگر علاقه ای به من دارید و به خوشبختی من می اندیشید لطف کنید از خدا برایم آرزوی شهادت را بخواهید»از این جمله تنم لرزید چنین آرزویی برای یک عروس در استثنایی ترین روز زندگی اش بی نهایت سخت بود،سعی کردم طفره برم اما علی قسم داد در این روز این دعا را در حقش بکنم ناچار قبول کردم....هنگام جاری شدن خطبه عقد هم برای خودم و هم برای علی طالب شهادت کردم و بلافاصله با
چشمانی پر از اشک نگاهم را به علی دوختم آثار خوشحالی در چهره اش آشکار بود،مراسم ازدواج ما در حضور آیت الل مدنی و تعدادی از برادران پاسدار برگذار شد نمی دانم این چه رازی است که همه ی پاسداران این مراسم و داماد و آیت الل مدنی همه به فیض شهادت نائل شدند.

راوی : همسر شهید علی تجلایی

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢
 

خاکهای نمناکی در زاویه چپ حیاط مسجد ریخته شده بود، به دنبال رد خاکها به کتابخانه رسیدم. گودالی در وسط کتابخانه بود، آرام جلو رفتم؛ گودال درست به اندازه قد یک انسان بود، ترس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت، مردی قوی هیکل داخل گودال خم شده بود، کمی سرش را بلند کرد، با صدای بلند گفتم: «سلام! خسته نباشی، حاجی ...» آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند: سلام علیکم و رحمت ا...» صورتش سرخ به نظر میرسید، "شیرعلی سلطانی "که بلند شد، گودال مثل یک قبر بود، حتی لبه و لحد داشت، گفتم: «پناه بر خدا! این برای کیست؟» لبخندی زد و با مهربانی پاسخ داد: «این قبر حقیر فقیر، شیرعلی سلطانی است.»
به داخل قبر نگاه کردم، به نظرم برای قامت رشید حاجی کوچک  پیکر خونین 1361بود، بهار سال شیرعلی را به کتابخانه آوردند، برای پیکر بی سر حاجی اندازه قبر کافی به نظر میرسید، یک لحظه زمین و زمان در مقابل چشمانم تیره و تار گشت، او بارها گفته بود: «من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقایم اباعبدا... (علیه السلام) سر داشته باشم.

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦
 

مهمات می بردم. چند نفر توی جاده دست تکان دادند سوارشان کردم. گفتم: «شما که هنوز دهنتان بوی شیر می ده. نمی ترسید از جنگ؟» خندیدند و به جای کرایه، صلوات فرستادند و آمدند بالا کنار مهمات نشستند. جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقی ها روی جاده دید دارند،بد جوری می زنند. چراغ خاموش یعنی ته دره. یعنی خط بدون مهمات. یکی گفت:«حاجی ناراحت نباش.» چفیه سفید رنگش را انداخت روی دوشش. جلوی ماشین می دوید که من ببینمش تا بدون چراغ برویم. خمپاره ای آمد و او رفت. یکی دیگرشان آمد جلوی ماشین دوید. خمپاره ای آمد. او هم رفت. وقتی رسیدیم خط همه شان پشت ماشین کنار مهمات خوابیده بودند. با لبخند و چشم های باز.

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱
 

خاطره کوتاهی از تفحص ...

***

مثل همیشه نماز جماعت صبح و زیارت عاشورا را خواندیم ، باید آماده حرکت به سمت محل تفحص می شدیم که داخل خاک عراق بود . رمز حرکت آن روز به نام امام هشتم نام گذاری شد : « یا امام رضا (ع) » ، حرکت کردیم و با مدد از آقایمان کار را شروع کردیم. تا عصر ، هشت تا شهید را بچه ها بوسیدند !

چند تا از شهدا هویت داشتند و چند تا شهید هم گمنام بودند ، بچه ها مشغول بررسی پیکر مطهر یک شهید گمنام بودند تا شاید مدرکی از هویت او را پیدا کنند ، خط سبز رنگی پشت پیراهنش نمایان شد ، پیراهن را کنار زدیم ، نوشته شده بود ...

" « یا معین الضعفا » "

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠
 

ماجرای شهادت

 
آقای تونی می گوید: شهید برونسی روز قبل از عملیات بدر روحیه عجیبی داشت. مدام اشک می ریخت، علت را که پرسیدم آقای برونسی گفت: دارم از بچه ها خداحافظی می کنم چرا که خوابی دیده ام. سپس افزود: به صورت امانت برای شما نقل می کنم و آن اینکه: در خواب بی بی فاطمه زهرا (سلام الله علیه) را دیدم که فرمود: فلانی! فردا مهمان ما هستی، محل شهادت را هم نشان داد. همین چهار راهی که در منطقه عملیاتی بدر (پد)فرود هلی کوپتر است و به طرف نفت خانه و جاده آسفالت بصره _ الاماره می رود و من در همین چهار راه باید نماز بخوانم تا وقتی که به سوی خدا پرواز کنم و بالاخره نیز این خواب در همان جا و همان وقتیکه گفته بود، به زیبایی تعبیر شد. و خود سردار شهید، شهادتین را خواند و بدینگونه عاشقی، فرهیخته ، تا خدا پر کشید

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
 

ماجرای اولین سفر به جبهه
 
شهید برونسی می گفت: اولین دفعه که می خواستم به جبهه بروم برای خداحافظی به خانه آمدم و دیدم که خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت. می گفت: بالای سرش ایستادم تا بالاخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم که چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی که دارد جریان رفتن جبهه را به او بگویم....

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸
 

شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده گفت: بچه ها خوب نگاه کنید: محمد حواست این جا باشه احمد نارنجکو این جوری پرتاب میکنن .

خوب نگاه کنین تا خوب یاد بگیرین ، خوب یاد بگیرین  یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنین .

من توی پادگان بهترین نارنجک زن بودم!!!!

اول دستتون رو میذارین اینجا ....

بعد شیخ مهدی ضامنو کشید گفت : حالا اگه ضامنو رها کنم چی میشه :

_در عرض چند ثانیه منفجر میشه!

داشت حرف میزدو از خودشو نارنجک پرونیش تعریف میکرد که فرمانده از دور داد زد :

آهای شیخ مهدی چیکار میکنی !؟؟

شیخ مهدی یه دفه ترسید و نارنجکو پرت کرد. نارنجک رفتو افتاد رو سر خاکریز !!!

بچه ها صاف ایستاده بودن هاجو واج نارنجکو نگاه میکردن که حاجی داد زد : بخواب برادر بخواب!!

انگار همه رو برق بگیره هیچ کی از جاش تکون نخورد چند ثانیه گذشت همه زل زده بودن به سر خاکریز که نارنجک قل خورد رفت اون ور خاکریز منفجر شد.

شیخ مهدی رو به بچه ها کرد گفت: ها!  یاد گرفتین!!

دیدید چه راحت بود !!

فرمانده با اعصاب خورد خواست داد بزنه سرش که یه دفه یه صدایی از پشت خاکریز بلند شد که میگفت:

الله اکبر ، الله اکبر، الموت لصدام!!!!!!

بچه ها دویدن بالای خاکریز ببینن صدای کیه؟

دیدن یه عراقی زخمی شده داره به خودش می پیچه!

شیخ مهدی عراقی رو که دید داد زد حالا بگید شیخ مهدی کار بلد نیست!؟

ببینین چیکار کردم!!!!

 

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧
 

در فکه در کنار یکی از ارتفاعات تعدادی شهیدپیدا شدند

که یکی از آنها حالت جالبی داشت. او در حالی روی زمین افتاده بود که

دو دبه پلاستیکی 20 لیتری آب در دستان استخوانی اش بود.

یکی از دبه ها ترکش خورده بود و سوراخ شده بود ولی دبه دیگر

سالم و پر از آب بود!!

در دبه را که باز کردیم، با وجود این که حدود 12 سال از شهادت این

بسیجی سقا می گذشت:

آب آن دبه بسیار گوارا و خنک بود!

 

 

 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧
 
نوجوان ۱۲-۱۳ ساله ای بود ٬ اومده بود ستاد اعزام .
می گفت : اسم منو برای جبهه بنویسید .
جواب داد : سنت کمه .
با نا امیدی برگشت .
روز بعد اومد .
گفت : اسم منو بنویسید . 
میگه : تو که می خوای بری جبهه آیا مادرت راضی هست؟
دوباره برمی گرده .
برای بار سوم اومد ٬ این بار با یه ساک ٬ سلام کرد .
جواب داد ٬ آخه تو خیلی کم سن و سال هستی . مادرت راضی نمیشه .
در ساک رو باز کرد ٬ پارچه سفید رو از توش در آورد .
            : این کفن منه ٬ مادرم برام گذاشته
 
 

نویسنده : بیسیم چی 313 - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥
 

هفت نفر طلبه بودند با هم رفتند جبهه
شب عملیات بود
رسیدند به میدان مین
وقت بسیار تنگ و راه بسته بود
یکی گفت قرعه کشی کنیم
هر هفت نفر می خواستند بر قرعه کشی نظارت داشته باشند
 یک برگه مرخصی را که ته جیب یکی از خودشان پیدا شده بود  به هشت قسمت تقسیم کردند
در تاریکی شب  نام هر هفت نفر را نوشتند
همه سرک کشیدن تا مطمئن شوند نامشان نوشته شده است
گذشت ستاره سهیل شده بود
 فرمانده از میان کلاه آهنی یکی از کاغذ ها را برداشت. دستش لرزید و آن را باز کرد
چهارده چشم  حریصانه انگشتان فرمانده را می نگریست
قرعه به نام کوچکترینشان افتاد
همه با اندوه و حسرت به او نگاه کردند و بعد از فرمانده او را در آغوش گرفتند
 خفه وبی صدا گریه کردند وبا او خداحافظی کردند
برنده خوشحال به طرف میدان مین دوید
پرند ه ای که از قفس می پرید
فرمانده کاغذ  قرعه را بعنوان آخرین یادگاری از پسرش درمشت گرفته بود

 

 


برچسب‌ها:
تاريخ : دو شنبه 8 تير 1394برچسب:, | 1:46 | نويسنده : سیدمحسن صباغ

چه ساده لوح اند
آنان که می پندارند
عکس تو را به دیوارهای خانه ام آویخته ام
و نمی دانند که من
دیوارهای خانه را به عکس تو آویخته ام ...

 شمس لنگرودی

حقیقت نوشت

در تمام عمر منتظر عاشق شدنیم
عاشق که میشویم یادمان می رود این انتظار را

 
 
 
 

به عکس پسرش نگاهی کرد و گفت:
پیر نشدی ، ولی منو پیر کردی...

تفکر نوشت

شهدا افتادند تا ما بلندتر بایستیم
پس بنگر
که کجا ایستاده ای
ای رفیق...

 
 
 

 

گرچه میدانم نمی آیی ولی هردم ز شوق
سوی در می آیم و هردم نگاهیی میکنم

هدایت طبرستانی

به یاد تمام مادران شهید و مفقودالاثر

حقیقت نوشت

لبخندم بزرگ ترین دروغ دنیاست

وقتی که تو نیستی

 
 
 
 


زنها همیشه دسته گلی آب داده اند
اینجا به رود کرخه و آنجا به رود نیل

مژگان عباسلو

به یاد تمام شهدا  و مادران شهدا

حقیقت نوشت

باز تکرار میکنم که با عملتان حزب الهی بودن را نشان دهید

شهید دهنویان

 
 
 
 

نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود

اکران فیلم شروع شد،

شروع فیلم سقف یک اتاق 

دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق

سه, چهار, پنج, ...,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق! 

صدای همه در آمد

اغلب حاضران سینما را ترک کردند, 

ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین 

و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید. 

زیرنویس: 

این تنها ۸ دقیقه از زندگی این جانباز بود و شما طاقت نداشتید...

دعا نوشت

بالاترین آرزویم برایت این است :

حاجت دلت با حکمت خدایت یکی باشد . . .

 
 
 
 

     کمبود خواب
    با یک روز مرخصی حل می شه!

    کمبود وقت
    با مدیریت زمــان.

    سایر کمبود ها نیـــز علاجی داره ...

    با کمبود دست هایت چه کنــم ؟!  

به یاد تمام فرزندان شهدا

قشنگ نوشت

همه جا صحبت از مرغ است هیچ کس از خروس نمیگوید
اینجا سیر شدن مهمتر از بیداریست

 
 
 
 

شناسنامه اش چند سال از خودش بزرگتر بود
اما همچنان درخت ها صدایش می زدند

پارک ها ، اسباب بازی ها ، چرخ و فلک ها
نمی شنید دلش هوای غزل کرده بود

هوای باران

احساس کرد :
سنگرها ،تفنگ ها و رفت...

حالا از شناسنامه اش خیلی بزرگتر شده است !

آگاه نوشت

آگاه باشید

دوستانِ خدا نه ترسی دارند ،

و نه غمگین میشوند .

یونس 62

 
 
 
 
 

کی اشکاتو پاک میکنه وقتی تو پادگانی

دست رو موهات کی میکشه وقتی که مو نداری

به سلامتیِ هر چی سربازه

وصیت نوشت

خــدایـــا !
بـه مــا پـرواز را بیامــوز
تـا  مــرغ دسـتــــ آمـوز  نشـویـم...
شهـید مهـدی رجب بیـگی

 
 
 
 

کاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر...

بیست کیلو بشم!
ده کیلو بشم!
نه! ... ...

سنگینه براش...
پنج کیلو شم ...

تا دوباره برم رو  پاهای مــامــانم  بخوابم ...!

زیبا نوشت

خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!

خوب می دانی که تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند

شهید مرتضی آوینی

 
 
 

به مادر قول داده بود برمی گردد،

چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد،

لبخند تلخی زد و گفت:بچم سرش میرفت اما قولش نمی رفت!

زیبا نوشت

تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش می کنیم آسمان کجاست

 
 
 

میرود و من
پشتش آب
نمیریزم
وقتی هوای رفتن دارد
دریا را هم
به پایش بریزی

بر نمی گردد ....!

واقعیت نوشت

دلم را کسانی شکستند که هرگز دلم

به شکستن دلشان راضی نمیشد...

 
 
 
 
 

 تا ابد به آنهایی که وقت تشنگی شدید  و بی آبی

قمقمه ها راخاک می کردند تا کمتر یاد آب بیفتند

مدیــونیــم

آه نوشت

مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن،
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را
شهید سعید زقاقی

 
 
 
 

خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!

خوب می دانی که تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند.

حلقوم ها را می‌توان برید اما فریادها را هرگز، فریادی که از حلقوم بریده برمی‌آید، جاودانه می‌ماند


برچسب‌ها:
صفحه قبل 1 صفحه بعد